#درفراقِیار
#پارت_نودهشتم
با صدای محمد سرمرو بالا آوردم: آبجی مشکل برطرف نشد؟
خندیدمو سرتکون دادم. دستمو گرفت بلندم کرد و مشکوک گفت: پس چرا زانو غمبغل گرفتی؟
خجول مجدد خندیدم و گفتم: امم.. داشتمفکرمیکردم
_بعد اون وقت به چی؟
+امروز خیلی عجیب بود
_وا تو مشکل داریا
+حرف نزن عه. آخه اون از ستاره و...
با یاد حرف ستاره چشمام اشکی شد. محمد دستپاچه گفت: عه فاطمه ببخشید حرف بدی زدم؟ چرا گریه میکنی آخه
خودموانداختم بغلمحمدسنگصبور بچگیم و شروع کردمبه حرف زدن: محمدچرا مناینقدر بدشانسم که دخترعمه علی باید بیاد منوتهدید کنه
_چـــــی؟ فاطمه بگوچیشد امروز
نشستمو سرمو به شونه محمدتکیه کردم و ادامه دادم: ستاره امروز صبحکهعید روتبریکگفتماومددرگوشمو گفت حواستباشه منتظرمکاریکنیطلاقت از علی روبگیرمو مالخودم بکنمش
محمد عصبیبرگشتمسمتم که اشکامسرازیر شد و گفتم: آخه چرا باید اول زندگیمیکیبیاد تهدیدمکنهآخه چرا باید منبدشانسباشممن.. منتازهبه علی رسیدمنمیخوام کسی مارو از همجدا کنهنه من اینونمیخوام
یهودر اتاق بازشد وعلی با عصبانیتاومد بیرون. جلوی پاهامزانو زد و پرسید: چـ چـرا به خودم نگفتی؟ واقعا دخترعمه ی منایناروگفت؟
سرم رو تکوندادم و یه ببخشیدآرومزیر لب زمزمه کردم. علی نفسش رو بیرون فرستاد و با جدیت گفت: من نمیزارم هیچکس حتی دخترعمم باعث جداییمون بشه
با پایان حرفشبلند شد ورفت.خواستم بلند شمکهمحمدگرفتمو گفتخودشمیره پیشش.
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc