با صدای محمد سرم‌رو بالا آوردم: آبجی مشکل برطرف نشد؟ خندیدم‌و سرتکون دادم. دستمو گرفت بلندم کرد و مشکوک گفت: پس چرا زانو غم‌بغل گرفتی؟ خجول مجدد خندیدم و گفتم: امم.. داشتم‌فکر‌می‌کردم _بعد اون وقت به چی؟ +امروز خیلی عجیب بود _وا تو مشکل داریا +حرف نزن عه. آخه اون از ستاره و... با یاد حرف ستاره چشمام اشکی شد. محمد‌ دستپاچه گفت: عه فاطمه ببخشید حرف بدی زدم؟ چرا گریه میکنی آخه خودمو‌انداختم بغل‌محمد‌سنگ‌صبور بچگیم و شروع کردم‌به حرف زدن: محمد‌چرا من‌اینقدر بدشانسم که دخترعمه علی باید بیاد منو‌تهدید کنه _چـــــی؟ فاطمه بگو‌چیشد امروز نشستم‌و سرمو به شونه محمد‌تکیه کردم و ادامه دادم: ستاره امروز صبح‌که‌عید رو‌تبریک‌گفتم‌اومد‌در‌گوشم‌و گفت حواست‌باشه منتظرم‌کاری‌کنی‌طلاقت از علی رو‌بگیرم‌و مال‌خودم بکنمش‌ محمد عصبی‌برگشتم‌سمتم که اشکام‌سرازیر شد و گفتم: آخه چرا باید اول زندگیم‌یکی‌بیاد تهدیدم‌کنه‌آخه چرا باید من‌بدشانس‌باشم‌من.. من‌تازه‌به علی رسیدم‌نمیخوام کسی مارو از هم‌جدا کنه‌نه من اینو‌نمیخوام یهو‌در اتاق باز‌شد و‌علی با عصبانیت‌اومد بیرون. جلوی پاهام‌زانو زد و پرسید: چـ چـرا به خودم نگفتی؟ واقعا دخترعمه ی من‌اینارو‌گفت؟ سرم رو تکون‌دادم‌ و یه ببخشیدآروم‌زیر لب زمزمه کردم. علی نفسش رو بیرون فرستاد و با جدیت گفت: من نمیزارم هیچکس حتی دخترعمم باعث جداییمون بشه با پایان حرفش‌بلند شد و‌رفت.‌خواستم بلند شم‌که‌محمد‌گرفتم‌و گفت‌خودش‌میره پیشش. ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc