#درفراقِیار
#پارت_صدسوم
خسته صندلی ای از میز بیرونکشیدمو خودمرو روش رها کردم. بچههام هرکدومیه جاولو شده بودند. یهنگاهی به همشون کردموگفتم: دست همتوندردنکنهببخشین شمامدیگه خسته که هیچی دیگههلاکشدین
آوا با خستگیو شیطونت خندید و گفت: والا یه روزمتوباید بیای برای بقیشون جهاز بچینی
نگاه همشون برگشت سمت آوا که دستشو گرفتبالا و گفت: با عرض پوزش باخودمبودمشما استراحت تون روبکنین
خندیدموگفتم: حالا برا اینا جبرانمیکنمولی توچی؟
بعد یهوذوق زده مثل بچه هاگفتم:منمبَشِتو نگهمیدالم به خودتمنمدم
آوا یه چشمغره برامرفت کهریحانه پرید وسط و شیطون گفت: ان شاءالله بچهخودت
خجالت زدهسرمو انداختمپایین. زهرا از جاش بلندشدو اومدسمتم. از پشت دستشو دور شونه هامحلقهکرد وگفت: وایــــی منمیخــوامعمه شــــم
دیدمبخوامساکت بشینمهمینجااز خجالت آب میشم. دهنباز کردمو گفتم: اصنان شاءالله بچهها خودتون
رومرو سمتزهراکردمو گفتم:والا منممیخوامعمه شم ببخشین
بعدماز زیر نگاههایچپچپوخجالت زده بچهها بلند شدمو رفتمتویحیاط. شلنگرو برداشتمو بالاسر باغچه ایستادم.
داشتم به حرف بچه ها فکر میکردم...
_ان شاءالله بچهخودت
+وایــــی منمیخــوامعمه شــــم
با ضربه زدنکسی به روی شونهام، شلنگاز دستمافتاد وبه عقببرگشتم. رقیه و ریحانه بودند. رقیهاومدجلووگفت: ميگما شرمندهمادیگهداریممیریم
+وا خبچرا اینقدر زود بمونین بیشتر
ریحانهمشکوک نگامکرد وگفت:فاطمه به چیفکرمیکردی؟
ادامه دارد...
نوشته ی ی.م
هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد.
https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc