خسته صندلی ای از میز بیرون‌کشیدم‌و خودم‌رو روش رها کردم. بچه‌هام هرکدوم‌یه جا‌ولو شده بودند. یه‌نگاهی به همشون کردم‌و‌گفتم: دست همتون‌دردنکنه‌ببخشین شمام‌دیگه خسته که هیچی دیگه‌هلاک‌شدین آوا با خستگی‌و شیطونت خندید و گفت: والا یه روزم‌تو‌باید بیای برای بقیشون جهاز بچینی نگاه همشون برگشت سمت آوا که دستشو گرفت‌بالا و گفت: با عرض پوزش با‌خودم‌بودم‌شما استراحت تون رو‌بکنین خندیدم‌و‌گفتم: حالا برا اینا جبران‌میکنم‌ولی تو‌چی؟ بعد یهو‌ذوق زده مثل بچه هاگفتم:‌منم‌بَشِتو نگه‌میدالم به خودتم‌نمدم آوا یه چشم‌غره برام‌رفت که‌ریحانه پرید وسط و شیطون گفت: ان شاءالله بچه‌خودت خجالت زده‌سرمو انداختم‌پایین. زهرا از جاش بلند‌شد‌و اومد‌سمتم. از پشت دستشو دور شونه هام‌حلقه‌کرد و‌گفت: وایــــی من‌میخــوام‌عمه شــــم دیدم‌بخوام‌ساکت بشینم‌همینجا‌از خجالت آب میشم. دهن‌باز کردم‌و گفتم: اصن‌ان شاءالله بچه‌ها خودتون روم‌رو سمت‌زهرا‌کردم‌و گفتم:‌والا منم‌میخوام‌عمه شم ببخشین بعدم‌از زیر نگاه‌های‌چپ‌چپ‌و‌خجالت زده بچه‌ها بلند شدم‌و رفتم‌توی‌حیاط. شلنگ‌رو برداشتم‌و بالاسر باغچه ایستادم. داشتم به حرف بچه ها فکر می‌کردم... _ان شاءالله بچه‌خودت +وایــــی من‌میخــوام‌عمه شــــم با ضربه زدن‌کسی به روی شونه‌ام، شلنگ‌از دستم‌افتاد و‌به عقب‌برگشتم.‌ رقیه و ریحانه بودند. رقیه‌اومد‌جلو‌و‌گفت: ميگما شرمنده‌ما‌دیگه‌داریم‌میریم +وا خب‌چرا اینقدر زود بمونین بیشتر ریحانه‌مشکوک نگام‌کرد و‌گفت:‌فاطمه به چی‌فکر‌می‌کردی؟ ادامه دارد... نوشته ی ی.م هرگونه کپی برداری ممنوع می باشد. https://eitaa.com/joinchat/1737360172Cc92813f4cc