🌸🍃🌸🍃🌸🍃 قسمت نهم به این سادگی نمیشد نگاه خواهرانه ام را در همه این سالها تغییر دهم که خودش فهمید و دست دلم را گرفت :ببین دخترعمو! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم، همیشه مثل خواهر و برادر بودیم. من همیشه دلم میخواست از تو و عباس حمایت کنم، حتی بیشتر از خواهرای خودم، چون شما امانت عمو بودید! اما تازگیها هر وقت میدیدمت دلم میخواست با همه وجودم ازت حمایت کنم، میخواستم تا آخر عمرم مراقبت باشم! نمی فهمیدم چِم شده تا اونروز که دیدم اون نانجیب اونجوری گیرت انداخته، تازه فهمیدم نمیتونم تحمل کنم کس دیگه ای... نتوانست ادامه دهد و حرف را به جایی جز هوای عاشقی برد :همون شب حرف دلم رو به بابا زدم، اونقدر استقبال کرد که میخواست بهت بگه. اما من میدونستم چیکار کردم و تو چقدر ازم ناراحتی که گفتم فعلا حرفی نزنن تا یجوری از دلت در بیارم! سپس از یادآوری لحظه ریختن شربت روی سرش خنده اش گرفت و زیر لب ادامه داد :اما امشب که شربت ریخت، بابا شروع کرد! و چشمانش طوری درخشید که خودش فهمید و سرش را پایین انداخت. دوباره دستی به موهایش کشید، سرانگشتش را که شربتی شده بود چشید و زیر لب زمزمه کرد : چقدر این شربت امشب خوشمزه شده! سپس زیر چشمی نگاهم کرد و با خنده ای که لبهایش را ربوده بود، پرسید : دخترعمو! تو درست کردی که انقدر خوشمزه اس؟ من هم خنده ام گرفته بود و او منتظر جوابم نشد که خودش با شیطنت پاسخ داد:فکر کنم چون ازدست تو ریخته، این مزه ای شده! با دست مقابل دهانم را گرفتم تا خنده ام را پنهان کنم و او میخواست دلواپسی اش را پشت این شیطنتها پنهان کند و آخر نتوانست که دوباره نگاهش را به زمین انداخت و پرسید :دخترعمو! قبولم میکنی؟ حالا من هم در کشاکش پاک احساسش، به چشم همسر به او نگاه کنم ک نه به زبان،بلکه با همه قلبم قبولش کردم