#رمان
#به_توان_تو
#قسمت_صد_سی_چهار
(راوی)
آرزو لباس مشکی عزای علی رو ب تن داره
فاطمه کمکش میکنه تا حاضر بشه و برن به مراسم سالگرد علی
آرزو همون چادر مشکی که هدیه علی بود رو سر میکنه...
و جلوی آینه می ایسته...
من:انگار ب انداره صد سال پیر شدی آرزو خانم
آرزو:اره میبینی جناب راوی!
سالگرد علی من مصادف شد با مراسم چهلم مادرش...
میدونستم طاقت نمیاره...
رفت............
من:دیگه دیر شد برو مسجد
آرزو:باشه
من:چقد ارومی....عجیبه
آرزو:تاثیر قرصهایی ک میخورم....
من رفتم.....
~فاطمه یوسف یک سال و چند ماهه رو در آغوش میگیره و ب سمت مسجد حرکت میکنن
توی راه داخل ماشین هادی داره رانندگی میکنه
فاطمه و یوسف هم جلو نشستن
و آرزو سرش تیکه داده روی پنجره ماشین و ب مسیر که لحظه ب لحظه جلو تر میرفت خیره شده بود.....
^وارد مسجد میشن....
همه هستن
رویا و پسرش...اکرم خانم...مادر فاطمه....مادر هادی...فامیلهای علی...دوستای ارزو....اعضای بسیج...آیدا....مادر آرزو....
~مداح:این یه چند بیتی هم برای یوسف کوچولو میخونم....
به عمری عاشق زارم پدر بود
به هر کاری مددکارم پدر بود
شبم همراز مادر بود لیکن
به روزم یار در کارم پدر بود
اگر خاری به پایم رفت در عمر
در ایـن آزردگی یارم پدر بود
~انگار همه در و دیوار گریه میکردند
همه عالم گویی تو عزای علی شریک بودن
خدایا ب دلشون صبر بیشتری بده...
راستی بی علی ، ارزو و یوسف چطور سر کنن؟
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─