غروب تلخی داری رو خاکا سر می ذاری به جونت افتاده شمر میگه سنان چرا بیکاری با نیزه اومد سمتت خون از لب و دهانت جاری نفس بریده نیزه امون نمیده نیزه چقدر تو مقتل ای ن سو اون سو کشیده نیزه صورتو در هم کرده تا به گلو رسیده نیزه سلام الله علی العطشان سلام الله علی العریان حسین جانم حسین جان شلوغه دور گودال دیدم که رفتی از حال چادر من هم مثل پیراهن تو میشه پامال عقیق تو که بردن حالا میرن سراغ خلخال کمین نشسته نیزه راه تو بسته نیزه توی ضریح سینه ات دیدم سنان شکسته نیزه پیرهنی رو که مادر داده می افته دست نیزه سلام الله علی العطشان سلام الله علی العریان حسین جانم حسین جان بُنَی.... تو های و هوی نیزه نگام به سوی نیزه دیدم که خون از چشمات می ریزه بر گلوی نیزه دیدم سرت رو پیش چشمام زدن به روی نیزه قدم قدم با نیزه یا سنگ زدن یا نیزه خودم در آوردم از پهلوی زخمی چند تا نیزه سلام الله علی العطشان سلام الله علی العریان حسین جانم حسین جان حسین ....آی آی...... حسین ...... سلام الله علی العطشان سلام الله علی العریان حسین جانم حسین جان زینت دوش نبی .... حسین