گـریه های رقیه را می دید  کــوه فریـاد در گلویش بود  محمل باز عمـه پشتِ سرش  ســرِ عبــاس روبـرویش بود  دید از نایِ نیــزه ی خورشید برزمین،قطره قطره خون می ریخت دیــد در کــوفه لشکر ابلیس سر او را به شاخه ای آویخت  کودکان چموش سنگ بدست پـایِ ناقه به جــانش افتادند مردمان حرامـزاده ی شام  «خـارجی زاده» اش لقب دادند از سـرِ بام، خـاک و خاکـستر نُقل سر بود و؛ فرش راهش بود چشم ناپاک شهر را می دیـد غــم نـاموس در نگاهش بـود  غیـــرتش را بــه جـوش آوردند   نیزه داران مستِ سکه پرست چــهره ی ســرخ عمـــه را تا دید  مثـل عباس چـشم خـود را بست وحیدقاسمی @rozeh_1