❤️🍃 سه يار اسلام و انقلاب «جزيره‏ى مينو» قبل از عمليات كربلاى چهار، شاهد عهد و پيمان به يادماندنى بين سه فرزند شهيد اين امت بود؛ شاهد ميثاق ابدى با نخلهاى سوخته! سه عاشق در زير نخل، گردهم جمع شدند و با هم از شب وصال و رسيدن به معبود گفتند. چهره‏هايى متبسم و نورانى كه خود را در چند قدمى شهد شيرين شهادت مى‏ديدند و بى‏قرار و بى‏تاب تا اذان صبح، سر از چاه عشق برنمى‏داشتند. «كيامرث صيدانلو» پيشنهادى به دوستان كرد كه مگر ما براى رسيدن به معشوق خود قيام نكرده‏ايم و مگر آرزوى ما جز ديدار يا پيوستن به دوست، چيز ديگرى است؟ پس بهتر است براى رهسپار شدن به سوى حضرت حق، چگونه رها شدن از قفس تنگ و تاريك دنيا را از آن رب بى‏همتا بخواهيم. «حشمت الله گودرزى» گفت: «من دوست دارم در كربلاى شلمچه، روح از بدن خاكى‏ام جدا شود و بدن ناقابلم مانند بدن پاك و نورانى امام حسين عليه‏السلام تكه تكه شود تا در زمره‏ى ياران آن حضرت قرار گيرم». كيامرث گفت: «دوست دارم تير سرخ دشمن به سرم بخورد و نداى مظلوميت مولايم على عليه‏السلام در محراب مسجد كوفه را سر دهم كه: «فزت و رب الكعبه». (مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 385 و ج 3، ص 95؛ عوالى الئالى، ج 1، ص 387.). «عبدالرحمان گلبادى نژاد» هم با حالتى محزون گفت: «دوست دارم گمنام و بى نشان در كربلاى شلمچه همنشين ملكوتيان شوم». اين سه يار ديرينه - كه همگى در واحد اطلاعات لشكر خدمت مى‏كردند - بعد از پيروزى انقلاب، در تمامى صحنه‏هاى دشوار انقلاب، حضورى فعال داشتند و با شروع جنگ هم براى ادامه‏ى اين پيروزى عظيم، تا لحظه‏ى شهادت ياران وفادارى براى يكديگر بودند. كيامرث صيدانلو در عمليات پيروزمندانه كربلاى پنج با وجود اين كه مأموريتش به اتمام رسيده بود و خبر رسيدن گردان امام حسين عليه‏السلام را جهت ادامه‏ى عمليات را مى‏شنود، خود را به گردان مى‏رساند. يادم نمى‏ورد هنگامى كه ما پشت كانال پرورش ماهى، آماده مى‏شديم تا شب به خط دشمن بزنيم، كيامرث با روحيه‏ى شاد و لبخند هميشگى‏اش به من رسيد و گفت: «امشب را مهمان شما هستم». گفتم: «شما كه مأموريتت تمام شده است». كيامرث گفت: «مگر مى‏شود گردان امام حسين عليه‏السلام را تنها بگذارم؟». خلاصه هنگام حركت به سمت كانال زوجى و عبور از دژ و در ميان آتش سنگين دشمن، هر قدمى كه برمى‏داشتيم، كيامرث نگاهى به آسمان مى‏انداخت و مى‏گفت: «نورمحمد! امشب شب وصال است». چهره‏ى كيامرث نورانيت خاصى داشت و من ديگر يقين پيدا كرده بودم كه او امشب به وصالش خواهد رسيد. ساعتى بعد وقتى كه به محل درگيرى با دشمن نزديكتر شديم و در حال اعلام موقعيت خود با بى‏سيم به فرماندهان بوديم، كيامرث بدون اضطراب، رو به روى من نشسته بود و تبسمى، چهره‏اش را ملكوتى‏تر از قبل كرده بود. چشمان حسته از شب زنده‏دارى‏هاى نيمه شب او مى‏درخشيد... من هنوز چشم از او برنداشته بودم كه بى‏سيم‏چى گفت: «كيامرث تير خورده است». ... وقتى دستم را به سرش كشيدم، ديدم فرقش با تير خصم شكافته شده است. به ياد چند لحظه‏ى قبل افتادم كه لبخند مى‏زد، به ياد آرزويش افتادم كه دوست داشت مانند مولا و مقتدايش على عليه‏السلام با ذكر «فزت و رب الكعبه». (مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 385، ص 95؛ عوالى الئالى، ج 1، ص 387.) به آستان ربوبيتش سجده برد... دستور حمله صادر شد. او را در ميان آتش و گلوله‏ى دشمن رها كرديم و به سمت دشمن يورش برديم... خبر عروج عاشقانه‏ى كيامرث به همرزم و دوست دوران كودكى‏اش يعنى حشمت الله گودرزى رسيد. بچه‏هاى اطلاعات نقل مى‏كردند: «آن قدر اين فراق سنگين بود كه حشمت الله ديگر آن شادابى سابق را نداشت و گريه‏هاى نيمه شب او دل همرزمانش را به درد مى‏آورد». روز موعود رسيد و حشمت الله هم بايد به جمع ياران مى‏پيوست. فرمانده لشكر؛ آقا «مرتضى قربانى» جهت ادامه‏ى عمليات با تعدادى از بچه‏هاى اطلاعات عازم «نوك شمشيرى» شدند. در بين راه هواپيماهاى جنگنده‏ى دشمن، منطقه را مورد هدف راكت قرار مى‏دهند. در همين حين، آقا مرتضى به داخل كانال مى‏رود و بقيه‏ى بچه‏هاى اطلاعات جهت حفظ جان خود، وارد سنگرى مى‏شوند. راكت هواپيما درست به سنگرى برخورد مى‏كند كه بچه‏ها در داخلش رفته بودند. عاشورايى ديگر در قطعه‏اى از كربلاى خونبار ايران، به وقوع مى‏پيوندد. اين جاست كه حشمت الله - اين عارف و عاشق امام حسين عليه‏السلام - به آروزى همنشينى با مولايش نايل مى‏شود. بدن قطعه قطعه شده‏ى شهيد حشمت الله گودرزى با هزار زحمت شناسايى مى‏شود و از آن بدن رشيدش، فقط قسمتى از دست و پايش باقى مى‏ماند.