شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#پرسش_اعضا 💜🍃 سلام ادمین عزیز پیام منم اوژانسی بزارید بلکه عزیزان کانال کمک حالم باشن نه سال پریو
🌸🍃 رها می گم من طلاق می خوام دستشو از رو سرش برداشت و گفت باشه هر وقت دلت خواست می تونی گم شی بری به جهنم فقط قید پریا رو بزن.. _ حسام وقتی انتخاب کردم که بازم باهم زندگی کنیم امیدوار بودم که بتونم اثبات کنم بی گناهیمو تو حق داری هر کسی جای تو بود باور می کرد شاید منم اگه جای تو بودم همین فکرو در مورد تو می کردم واقعا بهت حق می دم..... حسام نمی تونم تحمل کنم که یه روزی چقدر دوسم داشتی و الآن زندگیمون انقدر داغون شده کاش می تونستم خونه ای رو که رو سرمون خراب کردنو درست کنم اما نمی شه... می دونم حتی تو خونه ی بابامم دیگه جایی برا یه دختر بد نام نیست اما حداقلش شاید با رفتن من تو بتونی فراموش کنی... ازدواج کنی.. خوش بخت شی.. در مورد پریام فکر کردم نصف هفته پیش من باشه و نصف دیگشم پیش تو _ تو زن خوبی برای من نبودی.. اما مطمئنم مادر خوبی برا پریا هستی.. هر کی جای تو بود با وجود اون همه مخالفت نگهش نمی داشت.. نمی تونم بذارم ببریش یه خونه ی دیگه.... حتی یه شبم نمی خوام ازم جدا باشه روزای سخت من ادامه داشت تا اینکه یه روز تب شدیدی گرفت نمی تونستم به حسام زنگ بزنم چون تلفنی تو خونه نبود نمی تونستمم تا شب صبر کنم بچه رو بغل کردم و رفتم با گوشی خانم همسایه زنگ زدم به حسام اما خاموش بود.. پریا تو تب داشت می سوخت و پا شویه جواب نمی داد بردمش بیمارستان  حاضر بودم بمیرم و پریا درد نکشه نهایتا چن تا کتک از حسام می خوردم و چن تا تهمت جدید.. مهم نبود... مادر بودن حس عجیبیه تو درمانگاه تلوزیون داشت مداحی نشون می داد  دلم شکست من با اینکه بی گناه بودم اما به جایی رسیدم که باید می ترسیدم که بچمو بیارم درمانگاه اون قدر گریه کردم که همه داشتن منو نگاه می کردن با دل شکسته نذر کردم که اگه خدا بی گناهیمو اثبات کنه همه رو می بخشم بعد ویزیت برگشتم خونه پریا بغلم خواب بود و به زور کلید و انداختم و در  رو باز کردم حسام اومد جلو و گفت اومدی... گغتم حسام به خدا پریا مریض بود.. برو اصلا از خانم همسایه بپرس نگاه اینم داروهاشه... اشک تو چشمام جمع شد..گفت می دونم بیا تو... رفتم تو و دیدم مامان و بابام نشستن رو مبل _  برگشتم سمت حسام و گفتم مامانم و چرا خبر کردی می گم پریا مریض بود حتی بهت زنگ زدم خاموش بودی.. نمی تونستم اشک چشامو بند بیارم _چشمای حسامم مثل من بارونی بود بچه رو داد به مامانم و تو چشمام نگاه کرد هنگ کرده بودم _ چی شده یهو سفت بغلم کرد و محکم گریه می کرد و می گفت منو ببخش رها من با تو بد کردم اون قدر شدید گریه می کرد که فکر کردم الاناست که بی هوش بشه گفتم  بگو چی شده اما اصلا نمی تونست حرف بزنه مامانمم جلو اومد و بغلم کرد و گفت ببخش ما در موردت اشتباه کردیم.. خیلی خوش حال بودم اما نمی دونستم قضیه چیه کمی بعد نشستن مامانم دستمو ول نمی کرد می خواستم برم چایی بیارم و ناهار بذارم اما نذاشت و حسام زنگ زد و سفارش داد پرسیدم قضیه چیه.. حسام گفت دختر داییم به همه جی اعتراف کرده... _ دختر داییت چرا؟ همه چی که سر نهال بود.. _ انگار اون وادارش کرده و با نقشه می خواسته ما رو از هم جدا کنه _چطوری فهمیدین؟ _ اعتراف کرده خودش _کی؟ چرا؟ _ من جزئیات زیادی رو نمی دونم اما  انگار یه نفرو و کشته و تو بازپرسی به این مورد اعتراف کرده _ آخه چرا باید یه نفرو بخواد بکشه _ نمی دونم از بازپرسی تو هم احضار شدی شنبه می ریم و همه چی معلوم می شه خیلی خوش حال بودم که اثبات شد از طرفی می ترسیدم که شنبه همه چیز درست پیش نره  هممون داشتیم از خوش حالی گریه می کردیم پریا ترسیده بود بغلش کردم مامانم خیلی وقت بود ندیده بودش نمی دونست منو بغل کنه یا بچمو ازش خواستم بریم خونمون دیگه نمی خواستم تو اون خونه و پیش حسام باشم .... ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽