#داستان_زندگی 🌸🍃
مینا
تا این که ما دوباره با وساطت بابام اشتی کردیم من تو این مدت حتی پرینت گوشی هم گرفتم اولش با وساطت بابام آشتی کردیم فقط خانواده خودم خبر داشت بار دوم که پرینت گرفتم صبح مامانش زنگ زد گفت پسره دیوونه شد ما به عروسیمون اعتماد داریم و... خلاصه منم رفتم پرینت گرفتم نگم ک چه قدر بد نگام میکردن بقیه وقتی پرینت گرفتم با قیافه داغون و خسته ما دوباره با وساطت برگشتیم قول گرفتم که دیگه بس کنه
دوباره یه روز اومد گفت گوشیتو بده دوباره واسه مشتری هام زنگ بزنم اینم بگم بچها من دیگه چشمم خیلی ترسیده بود از گوشی وحشت داشتم گوشیمو دادم دوباره گفت مشتری ها خاموش تا عصر شماره ناشناس برا گوشیم زنگ زد
من دادم به بابام
بعد ها کاشف به عمل که در اومد باگوشی من میخواسته شماره پسر عمه بابام سرچ کنه زنگ خورده
بعد به من گفت تو با این هستی حالا چی پسر عمه بابام سال تا ماه نمیدیدم طرفم زن داشت که میشد دختر عمو بابام منم به شدت باهاش خوب بودم حرفش برام خیلی گرون تموم شد
اینجا ما گفتیم بریم روانپزشک یعنی اول خانوادش از دهنشون در رفت گفتن پسر ما حالش خراب که این حرفارو میرن چون در کنارش حرفای عجیب هم میزد و این که خیلی هم عصبی میشد
ما رفتیمو روانپزشک گفت دیلوژن داره اغا دارو بهش داد و من که یه چشم اشک بود و یه چشمم خون
یه روز که از پیش روانپزشک برمیگشتیم گفتم هنوزم شک داری ؟ گفت من قانع نشدم واگذار کردم به خدا دلم خیلی شکسته بود از این قسمت داغونم از این همه سختی
یه روز پدر نامزدم چرت و پرت گفت منم عصبانی شدم قرآن دست گرفتم
گفتم خدا شاهد من اهل دروغ نیستم خدا بزن کمر هرکی که دروغ میگه مادر نامزدم خیلی مومن بود بلند بلند گریه کردم و گفتم به همون خدایی که میپرستی تا وقتی که تهمت بزنید نمازتون حرام قرآن خوندنتون حرام
بچها مادر نامزدم خیلی زن خوبی بود من همیشه اینو گفتم اما پدرش یکی دوبار دلمو شکست
تا بابام اسم جدایی آورد
برای جدایی پر از تردید و ترس بودیم ما اقوام بودیم و خیلی برامون سخت بود پدرم شده بود پوست استخون مادرم دیگه با خانوادش زیاد رفت و آمد نمیکرد و از خونه بیرون نمیرفت داداشم حالش بد بود
خودمم دلم گرفته بود که چرا این قدر دردسر زندگیم
هرکس مارو از دور میدید میفهمید روحمون مریض مادرم خیلی ساکت شده بود متاسفانه مادرم خیلی تحت فشار بود
تا این که بابام گفت بهتر جدا بشی از هیچی نترسی
بعد از یه مدت من دوباره خاستگار داشتم و تحت فشار این بار خانواده خودم نه ولی مثلا مادربزرگم میگفت خاستگاراش خوبه ازدواج کنه منم دوباره گریه پشت گریه که چرا راحتم نمیزارن چه گناهی کردم مگه تا اینکه همسر فعلیم اومد منم که یه چشمم ترسیده بود گفتم مثل قبلی نشه
این از همه خاستگارام شرایطش بهتر شرط گذاشتم صحبت کنیم صحبت کردیم خوب بود الانم ازدواج کردم گرچه ازدواج هر طور باش بازم سختیای خودشو داره اما شکر
من همه اینارو به صورت کلی گفتم بچه ها حرفای پدر نامزدم و کلی حرفای دیگرو فاکتور گرفتم
ولی خیلی سختی کشیدم هنوزم بهش که فکر میکنم برام تلخ اینقدر تلخ که آثارش برام بجامونده من تو دوران طلاق و پزشک قانونی خیلی تلخ بود برام
با اینکه از بیرون کسی متوجه نمیشه
همیشه پر از تردید و ترس هستم متاسفانه همش فکرم میره سمت منفی تا با نامزدمیه بحث کوچیکی کنیم میشکنم و میترسم اینا همش از آثار تلخ گذشته و جداییم هست هنوز امید دارم به مرور زمان درست بشم
#پایان✅✅✅
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽