#مسافر_بهشت ❤️🍃
به سر دوراهی كه رسیدیم راننده ترمز كرد و گفت: «آقایون به سلامت، قدم رو تا پادگان».
باقر از پشت وانت تویوتا جست زد پایین؛ و دست من و مرتضی را هم كشید.
بعد از یك هفته مرخصی و بوهای جور به جور توی شهر، حالا دوباره بوی منطقه جنگی حالی به حالیم می كرد.
مرتضی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «باز هم تنگِ غروب رسیدیم».
باقر پشت بند حرف او را گرفت و بی حال ادامه داد: «...
و باز هم دوراهی غُصه».
مرتضی ساكش را روی شانه انداخت و به راه افتاد.
باقر كنار شانه خاكی جاده نشست و به سرخی غروب خیره شد.
مانده ام با مرتضی بروم یا كنار باقر بنشینم.
«خُل شده.» به رقتن مرتضی نگاه می كنم و می گویم: «كدام مان خُل نیستیم؟».
باقر كه انگار خلق تنگش از جوش و خروش افتاده از جا بلند می شود و مثل گوریل به سینه اش می كوبد: «به این جناب خُل بگو صبر كند تا با هم برویم».
انگشت چرك و شورم را تو دهانم می كنم و سوت می زنم.
مرتضی برمی گردد و نگاه مان می كند؛ و تا برسیم ساكش را وسط جاده می كوبد و روی آن می نشیند.
چند لكه ابرِ سرخ و خاكستری در هم پیچیدند و خورشید زوركی به آسمان بند شده.
چفیه ام را مثل حوله حمام به سر و سینه و زیر بغلم می مالم و پُف پُف می كنم.
حالا دیگر گرمای جنوب را خوب می شناسیم و بفهمی نفهمی به آن عادت كردیم.
به مرتضی كه می رسیم مثل مجسمه ای بی جان خودش را به زمین می اندازد و تاق باز دراز می كشد.
باقر ساك او را هم برمی دارد و روی شانه دیگرش می اندازد و می گوید: «فكر كردی نفهمیدیم خُلی كه دارای نقش مجسمه را بازی می كنی؟».
مرتضی شاد و شنگول از جا می پرد سر باقر را در بغل می گیرد: «آخرش به حرفِ این آقا خُلِ رسیدی یا نه؟ اگر می خواهی دوراهی غصه دق مرگت نكند باید بزنی به سیم آخر، پیاده!» هر سه نفرمان می دانیم برای رسیدن به پادگان حداقل باید پنجاه كیلومتر راه برویم.
باقر كلافه است و حرفهایش با حرص از دهانش بیرون می زند: «من...
آخرش از دست تو سر به كوه و بیابان می گذارم».
مرتضی دستش را زیر بند ساك می اندازد و با مهربانی به باقر نگاه می كند: «رفیق هم رفقای امروزی، هم قهر می كنند هم ساك آدمهای خُلِ كول كش می كنند.» هر سه می خندیم و مرتضی می گوید: «موافق اید چیق صلح بكشیم؟».
بعد دستش را فرو می كند تو ساك و نخودچی كشمش هایی را كه مادرش توشه راهش گذاشته بیرون می آورد و با ما قسمت می كند.
یك ساعت بیشتر است كه راه می رویم.
وقتی هوا حسابی تاریك می شود به این نتیجه می رسیم كه عجب غلطی كردیم.
«بچه ها به نظرم جلوتر نرویم بهتر است، می ترسم اسیر بشویم.» باقر كه حالا پاك بی خیال شده و چند قدم جلوتر حركت می كند؛ برمی گردد و لگدی به طرف مرتضی می اندازد.
مرتضی فرار می كند و از خنده ریسه می رود.
باقر می گوید: «اگر تو فرمانده جنگ بودی بعید نبود كه سربازانت صدكیلومتر دورتر از خط مقدم اسیر بشوند».
مرتضی دوباره یك مشت نخودچی كشمش به طرف باقر می گیرد و صدایش را كلفت می كند و می گوید: «درست است رزمنده.
بهتر است دوباره چیق صلح بكشیم».
وقتی برمی گردم به شكلك درآوردن مرتضی نگاه كنم درجا خشكم میزند.
دو تا فندق نورانی می بینم كه هر لحظه بزرگتر می شود.
ذوق زده به جاده خاكی خیره می شوم.
مرتضی ساكش را روی شانه جابجا می كند و می گوید: «یا جدّا».
فندق نورانی بزرگ و بزرگتر می شود.
باورم نمی شود.
وانت تویوتا چند متر جلوتر ترمز می كند و گرد و خاك جاده به سر و مغزمان هجوم می آورد.
راننده چراغ كابین را روشن می كند.
فقط یك نفر كنار راننده نشسته جلو می رویم.
مرتضی خوشمزگی می كند: «سواره كه از پیاده خبر ندارد».
مردی كه چفیه سفید روی شانه اش انداخته و كنار راننده نشسته لبخند می زند و می گوید: «خبر دارد».
راننده اخم می كند و دنده معكوس می كشد و پدال گاز را بی خودی فشار می دهد.
«بپرید بالا».
مرد چفیه سفید كه لباس بسیجی رنگ و رخ رفته ای به تن دارد، دستش را روی دست راننده می گذارد و با سر عقب ماشین را نشان می دهد.
بعد به ما نگاه می كند و می گوید: «این جلو برای دو تا شیربچه جا هست، من كه می خواهم بروم عقب آب و هوا عوض كنم.» باقر فرز می پرد بالا و تنگِ راننده می نشیند.
مرتضی ساكش را می اندازد عقب تویوتا و بدون استفاده از دست و با یك جست بلند بالا می رود.
برای تصمیم گرفتن معطل نمی شوم و می روم عقب.
باقر سرش را از پنجره بیرون می آورد و برایم خط و نشان می كشد.
ماشین حركت می كند و هوای گرم روی صورت گُر گرفته مان بازی می كند.
«حتماً می خواهید بروید پادگان؟» به صورت آفتاب سوخته مرد چفیه سفید نگاه می كنم و می گویم: «بله».
#ادامه_دارد...
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽