#داستان_زندگی 🌸🍃
زهرا
مامان يكم آروم شده بود ما كه خيلي خسته بوديم خوابيديم مامان و مامان بزرگ هم تو در آشپزخونه نشستن به تعريف.براي من كه شهر به دنيا اومده بودم و فقط براي مسافرت يكي دو روزه ميومديم روستا،خيلي سخت ميگذشت اما چاره اي نبود.مامان از مخابرات به اعظم خانم اينا زنگ زد و شماره داد كه كاري داشتن و تاريخ دادگاه هاي بابا رو بهش خبر بدن.ما پنج نفر بوديم و نشستن و گريه و زاري بي فايده بود آمنه كه خيلي اصرار داشت درسشو ادامه بده ثبت نام كرديم مدرسه،مامان هم همراه خاله ميرفتن از صبح تا شب ميوه چيني تا بتونه كمك خرجي باشه.يه روز الياس مخابرات چي روستا اومد دم خونه در زد گفت به مادرت بگو از شهر فلاني زنگ زده بياد حرف بزنه.اسم اعظم خانم براي ما يعني خبر از بابا...مامان رفت و برگشت گفتيم چيشده بابا كي مياد؟ گفت چند روز ديگه دادگاهه ملاقات حضوري هم هست بايد برم شهر.ما گفتيم ميايم باهات اما واقعيت اين بود كه نميشد شب قبل از دادگاه مامان و علي رفتن خونه اعظم خانم اينا تا فردا به اتفاق هم برن دادگاه...دل تو دلمون نبود كه مامان بياد برامون خبر بياره باز برگرديم سر خونه زندگيمون.شبش تا دير وقت نشسته خوابمون برده بود كه مامان اومد،هيچ علامت رضايتي تو صورتش نبود جرات نداشتيم حرفي بزنيم مامان نشست پاهاشو دراز كرد سرشو تكيه داد به پشتي ما جلوش نشسته بوديم نگامون كرد گفت كامران اعدام،اسد هم حبس ابد...اون لحظه ما نميفهميديم اعدام چيه،حبس ابد چيه...
هاج و واج بهم نگاه ميكرديم ننه آقا و خاله گريه ميكردن آمنه سعي در آروم كردن مامان داشت.اونشب حال مامان بد شد ما از ترس رفتيم تو كوچه كمك خواستيم خاله رفت خونه يكي از هم محلي ها كه تو خانه بهداشت كار ميكرد آوردش سرم به مامان زد با داروهاي محلي حال مامان بهتر شدو خوابيد.تو روستا تقريبا همه فهميده بودن بابا زندانه،پيگيرش بودن اونشب با بد شدن حال مامان همه فهميدن حكم بابا حبسه.مامان تا مدتها نميتونست بره سر كار حتي ملاقات بابا هم نرفت.از مخابرات پيغام اومد كه تلفن داريم منو آمنه رفتيم،اعظم خانم بود.آدرس خواست بياد به مامان سر بزنه.آدرس داديمو اومديم دو روز بعدش اعظم خانم و دختراش با كلي سوغاتي اومدن عيادت مامان.ننه آقا هم مارو برد تو اتاق خودش اتاق مارو مرتب كردن براي پذيرايشون.اعظم خانم مرتب احساس شرمندگي ميكرد و قسم ميخورد كه نميدونسته كامران تو كار خلافه.گفت پيگير كارش هستيم گاهي گريه ميكرد كه پسر جوونشو ميخوان اعدام كنن.چند روزي موندنو رفتن.پيغام بابارو هم رسوند كه اينبار كه همگي بريم ملاقات.مامان هر بار با يكيمون ميرفت ملاقات ماهي،دوماهي يكبار.آمنه هم بعد از مدرسه با مامان ميرفت ميوه چيني.يكبار كه مامان رفته بود شهر زنگ زد خبر داد كه اونشب بر نميگرده از وقتي بابا رفت و نيومد از تنهايي ميترسيديم.فردا طرفاي غروب بود ميني بوس نگه داشت مامان پياده شد ما كه از صبح منتظرش نشسته بوديم رفتيم بغلش كرديم ديديم مامان مث روزاي اولي كه بابارو گرفته بودن آشفتس.چشماش قرمز.جواب سلاممون به زور داد.حال بابا رو پرسيديم لبخند مرده اي زدو سرشو تكون داد.رسيديم خونه مامان نشست رو پله ها نفس عميقي كشيد گفت كامرانو خلاص كردن اسد خدازده بايد تا قيام قيامت همونجا بپوسه.تازه فهميديم كه عمو كامرانو اعدام كرده بودن مامان براي همين نيومده بود شب قبلو.بعد از اعدام عمو كامران رابطه ما به طور كامل با اعظم خانم اينا قطع شد.مامان خيلي شكسته شده بود مدتي گذشت تا اينكه يك روز عصر نادر پسر عموم اومد برامون كارت دعوت عروسي خواهرش كه دختر عموي ما ميشدو آورد.عموم از بابا بزرگتر بود مرد ساكت و خوبي بود زن عمو هم زن بي حاشيه اي بود اما رفتن به روستايي كه روزي تو بدترين شرايط مامان بزرگ مارو از اونجا بيرون كرده بود براي هممون سخت بود.عمو چندين بار اومده بود بهمون سر زده بود يكبار هم با مامان رفته بود ملاقات بابا.ما خيلي خوشحال بوديم كه بعد مدتها عروسي دعوتيم مامان گفت من نميام شما بريد.ننه آقا گفت نميشه مادر شوهرت حسابش از اينا جداس،شوهرت زندانه نمرده كه دست بچه هاتو بگير برو خودتو چرا قايم ميكني...
#ادامه_دارد....
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽