شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#داستان_زندگی 🌸🍃 زهرا مامان يكم آروم شده بود ما كه خيلي خسته بوديم خوابيديم مامان و مامان بزرگ ه
🌸🍃 زهرا چشم دوخته بوديم به دهن مامان كه بگه باشه ميريم عروسي،مامان با بي ميلي گفت براي دل بچه هام ميرم.خيلي خوشحال شديم پنج سالي بود پا از روستا بيرون نذاشته بوديم و حالا بعد از مدتها ميخواستيم بريم عروسي.ننه آقا براي مامان،آمنه،من و فاطمه لباس محلي دوخت براي اولين بار بود ميپوشيدم سنگين اما دوسش داشتم.راهي روستا شديم تو مسير مامان همش نگران اين بود كه جواب مردمو چي بايد بده، اگر مامان بزرگ سنگ رو يخش كنه چي...رسيديم خيلي شلوغ بود صداي ساز و نقاره از دور ميومد به وجد اومده بوديم ميخواستيم زودتر بريم داخل اما مامان مانع شد گفت وايسيم يكي بياد استقبالمون عمو و زن عمو كه جلوي در براي خوش آمد گويي ايستاده بودن تا مارو ديدن با آغوش باز اومدن طرفمون،مراسم عروسي تو حياط خونه عمو بود كه زنها حلقه بزرگ رقص تشكيل داده بودن و ميرقصيدن پشت خونه هم ديگ هاي بزرگ روي الوارها آتيش براي مهمانها غذا پخت ميشد.هيچ كسو نميشناختيم رفتيم قسمتي كه فاميل نشسته بودن همه خيره بهمون نگاه ميكردن يهو بين جمعيت ديديم مامان بزرگم قليون به دست نشسته.با خاطرات بدي كه ازش داشتيم رومونو بر گردونديم مامان با فاميل سلام و احوال پرسي كرد.يهو مامان بزرگ كه ديد مامان تا رسيد بهش راهشو كج كرد گفت اووي زن اسد(تو روستا زنا رو به اسم شوهرشون صدا ميكردن) خوب كه دو صباح بيشتر شهر نموندي دم در آوردي پسرمو بردي دستك دادي(گم و گور كردي)نوه هامو برداشتي بردي ور دل ننت،حالا بعد عمري اومدي روتو ميكني اونور؟تو تقصير نداري تخم تركت خرابه...مامان همينجور ميومد سمت ما و از پشت سرش مامان بزرگ تيكه مينداخت.مامان هم لبشو دندون گرفته بود حرفي نميزد.مامان بزرگ هم هي صداشو بلندتر ميكرد،مردم فضول روستا هم كه ميخواستن چيزي دستگيرشون بشه ساكت گوش ميكردن.كه يهو مامان بزرگ گفت والا عبايي ندارم مرد ميره زندان پسرم براي قرو قميش اين زنيكه رفت شهر خودشو اسير كرد منم خون به جيگر.اين زنم حالا معلوم نيست چه غلطي ميكنه كه گل از گلش شكفته خودشو سرخاب سفيداب ماليده اومده عروسي مامان كه صبرش تموم شده بود برگشت سمتش گفت چي ميگي كفتار پير تو ميدوني من چيا كشيدم تو منو از خونت انداختي بيرون با چهارتا بچه.كجا ميرفتم؟وظيفه ننم نيست دختر شوهر دادشو نگه داره وظيفه تو بود.بد كرد در خونشو به روم باز كرد؟يهو مامان بزرگ گفت ننت بميره ببينم اونوقت كجا جاته.كه مامان حمله كرد طرفش ميزد و گريه ميكردو ميگفت دقو دلي زمين و زمانو اون پسرتو سر تو خالي ميكنما،دستشو بلند ميكرد نشون همه ميداد اين دستاي منه كه از ميوه چيدن زخمه ميكوبيد به سر مامان بزرگ.... مامان بزرگ هم خودشو زد به غش و ضعف كردن ،مامان چشماشو بسته بود گريه ميكردو چنگ مينداخت.يهو عمه هام كه در حال پذيرايي كردن بودن وارد سالن شدن با اين صحنه روبرو شدن حمله كردن رو مامانم ما هم گريه ميكرديمو جيغ ميزديم با صداي همهمه عمو و زن عمو اومدن تو سالن و از هم جداشون كردن.لباساي مامانو رو تنش پاره كرده بودن موهاش لاي انگشتاي عمه هام بود.مامان بزرگ هم هر كاري ميكردن به هوش نميومد.مامانو با سختي وسط جمعيت تماشاگر برديم بيرون.موندن جايز نبود زن عمو هممونو برد خونه پدرش لباس تن مامان كرديم حال هممون بد بود.از پنجره خونه نگاه كردم ديدم گلدسته هاي مسجد كه قبرستون اهالي روستا هم همونجا بود رو ديدم يواشكي خيز برداشتمو رفتم امامزاده،روستا خلوت بود وقتي عروسي ميشد همه بدون دعوت،ميرفتن عروسي.زيارت كردم براي بابا دعا كردم كه زودتر آزاد بشه.برگشتم خونه زن عمو برامون غذا آورده بود گفت مامان بزرگ به هوش اومده.چشم مارو دور كه ديد به مامان گفته بود همين امشب برادرش مياد مارو ميبره خونه خودمون.ما هم لباس محلي تنمون خسته شده بوديم هر كدوم يه جا خوابمون برد كه با صداي ياالله گفتن برادر زن عمو بيدار شديم يه پسر چهار شونه كه خيلي شباهت به زن عمو داشت.سوار شديم از زن عمو تشكر كرديم مامان گفت ببخش نميخواستم اينجوري بشه زن عمو هم گفت اشكال نداره ميام بهتون سر ميزنم خبري از اسد شد به ما بگو.حركت كرديم كسي حرفي نميزد حميد ضبطو روشن كرد آهنگ شاد محلي باعث شد يكم حال و هوامون عوض بشه...رسيديم خيلي اصرار كرديم شبو بياد بخوابه دير وقت بود قبول نكرد و رفت...صبح ننه آقا وقتي فهميد چي بهمون گذشته از اينكه اصرار كرده بود بريم عروسي پشيمون شد... .... ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽