#داستان_زندگی 🌸🍃
زهرا
...يكماهي گذشت كه ديديم عمو و زن عمو بچه هاش اومدن خونمون كلي سوغاتي آورده بودن گفتن آماده بشيم بريم طبيعت...اونروز خيلي خوش گذشت.فردا صبحش ما خواب بوديم كه با صداي ننه آقا و مامان بيدار شدم كه پچ پچ ميكردن،مامان:آخه آمنه خيلي بچس،چطور بچمو بفرستم بره اون روستا،اميد داشتم اسد بياد حالا تو نبودنش آمنه رو بدم بره؟ننه آقا:مردمون خوبين ننه دختر اول و آخر بايد بره پي بختش.ببين نظر خودش چيه روونش كنيم بره.ازدواج سنت پيغمبره نبايد دست دست كرد.قرار شد اونروز كه ميرفتن سر كار مامان با آمنه صحبت كنه.هنوز نميدونستم داماد كيه،مامان يهو درو باز كرد مارو بيدار كنه بريم مدرسه كه يهو در خورد تو پيشوني من با صداي جيغ من همه از خواب پريدن ننه آقا كه ترسيده بود اومد ديد من نقش زمينم گفت بسم الله اي بچه هر دري وا ميكني پشتش وايساده خوب شد حالا پيشونيت شكست عيب دار شدي؟...
دست زدم به پيشونيم ديدم خون نمياد گفتم خون نمياد كه؟ننه آقا با جارو گذاشت دنبالم.منتظر بودم عصر كه مامان و آمنه ميان ببينم نظر آمنه چيه.اومدن...آمنه شام نخورد رفت خوابيد .ننه آقا به مامان گفت چيشد گفت :چي بگم ميگه ميخوام درس بخونم تا بابام نياد عروسي نميكنم.ننه آقا زد رو زانوش گفت كار تو نيست خودم بايد باهاش حرف بزنم منم دوتا گوش داشتم دوتا هم كرايه كرده بودم تا ببينم بالاخره ميگن داماد كيه يا نه.بي فايده بود ظرفارو با فاطمه برديم تو آشپزخونه بشوريم ديدم ننه غذا برداشت رفت تو اتاق منم دوتا ماچ آبدار كردم از فاطمه گفتم فردا شب همه ظرفارو خودم تنها ميشورم تو الان بشور تا بيام.تا فاطمه اومد حرف بزنه رفتم بيرون پشت در اتاق گوشمو گذاشتم به در...ننه آقا گفت بچه بودن من ديدمشون،اونشب ديدمش خيلي جوون رعنايي بود ماشالا.دانشجوئه شهر درس ميخونه زمين و ملك دارن.تك پسره،بچه خانه.وقتي فهميدم داماد حميده خيلي خوشحال شدم درو باز كردم گفتم نديدي مارو اونشب آورد برامون آهنگ گذاشت شروع كردم وسط اتاق رقصيدن...ننه آقا و آمنه كه به حساب خودشون داشتن پچ پچ ميكردن ماتشون برده بود از شلوغ كاري من ،مامانو زهرا با يه قابلمه كف كرده، علي، همه اومدن گفتن چتونه؟كه من گفتم عروسي داريم حميد اينا ميخوان بيان خواستگاري.خنده هاي آمنه نشون ميداد راضي شده.فردا صبحش ننه آقا به مامان گفت زنك بزن به فوزيه(زن عمو) بگو بيان.مامان گفت حالا فوري بگم بيان زشته بذاريم يكم بگذره من يهو گفتم نههه پشيمون ميشنا از من گفتن بود.مامان اومد طرفم كه بزنه قايم شدم پشت ننه آقا ،ننه كه به مزاجش خوش اومد بود گفت اين وروجك عقلش از تو بيشتره نميرم ببينم تو عروس ميشي.با اصرار ننه مامان رفت زنگ زد و گفت كه بيان.همه چيز مهيا بود كه خواستگارا بيان آمنه شونزده سالش بود خيلي باوقار و مهربون بود.همه لباس مرتب پوشيديم عمو اينا به اتفاق مادر پدر حميد و حميد اومدن تا اونروز نديده بودم گل بيارن براي خواستگاري.همه لباس محلي پوشيده بودن.اومدن نشستن حرفها زده شد حميد پنج سال از آمنه بزرگتر بود.قرار عقد گذاشته شد ،مامان هم گفت بايد برم زندان به باباش بگم و اجازه كتبي براي عقد بيارم.همين كه رفتن مامانم شروع كرد گريه كردن از اينكه آمنه خيلي عزيز بود براي بابام و چه آرزوها داشت براش حالا داشت عروس ميشد بابا هم زندان بود.مشكل جهيزيه نداشتيم چون آمنه هر چي خودش كار ميكرد مامان براش كنار گذاشته بود.چند روز بعد مامان و آمنه باهم رفتن شهر ملاقات بابا.ننه آقا هم شروع كرد براي ما لباس دوختن و تداركات عروسي ديدن
مامان و آمنه از شهر اومدن،ننه آقا از حال بابا پرسيد مامان با آه سردي گفت حال اون از همه ما بهتره.من رو به آمنه گفتم بابا اون كاغذو داد؟ آمنه گفت كدوم كاغذ؟ گفتم هموني كه عمو شب خواستگاري گفت بايد بابا بده تا بتوني عروسي كني بري.ننه آقا پوزخندي زد،آمنه گفت ها چته جاي تورو تنگ كردم پشت در گوشك ميكني(گوش واي ميسي)،دست به كمر نصف شب قر ميدي،نذاشتي ما از راه برسيم يه ليوان آب دستمون نداده ميپرسي كاغذ چيشد؟گفتم حميد اگر اين اخلاقتو ببينه فسخ ميكنه كه همه زدن زير خنده آمنه سرخ شده بود.مامان ادامه داد آره سري بعدي كه رفتيم رضايت نامه رو ميگيريم آقااا امر كردن حميد بره زندان تا باهاش حرف بزنه خجالتم نميكشه،نميگه ما آبرو داريم زبون دخترمو كوتاه نكنم جلو يارون شوهر.رو كرد به ننه گفت اَي ببيني همچي سرخ و سفيد شده بود لپ،برو رو،سرشو تكون ميدادو تعريف ميكرد.ننه گفت ماشالا به چشمت اومده صغير داره پاشم يه اسفند بذارم.مامان هم پاشو دراز كرد گفت اگر ميفهميدم كدوم شير پاك خورده اي ميگفته چاقو دست خودشو نميبره اينم ننه من...
#ادامه_دارد....
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽