#داستان_زندگی 🌸🍃
زهرا
تعجب نكردم چون معمولا صبحاي زود بيدار ميشد ميرفت نون ميخريد،ورزش ميكرد بارها ديده بودم.برگشتم بالا دست زدم به دستگيره در كه بازش كنم ديدم مامان هراسون روسريشو سرش ميكنه،نگاي پشت سرم كرد گفت كو فاطمه؟چشامو تنگ كردم گفتم خوابه،درو باز كردم رفتم تو ديدم جاش خاليه.يه لحظه جاي خالي سالار،تمام ذهنيتهايي كه داشتم يادم افتاد.دلشوره گرفتم وايساده بودم كف اتاق تكون نميخوردم مامان غرولند ميكرد و به خودش بدو بيراه ميگفت كه نبايد ميمومديم شمال،عروسي بود رفتيم رامونو ميكشيديم ميرفتيم ولايت خودمون.ديد من تكون نميخورم اومد نشست رو تختش جلو من گفت چرا لبات ميلرزه چته؟ تو هيچ معلومه چه مرگته؟به خودم اومدم دست گذاشتم رو شكمم گفتم چيز شدم فك كنم سرديم شده،گفت آره ديدم ديشب هي ميرفتي و ميومدي نه خودت خوابيدي نه گذاشتي ما بخوابيم.رفتم نشستم رو تخت،مامان گفت مگه دستم بهت نرسه فاطمه خانم،سر منو شيره ميمالي،ننم خوابيد برم ددر دودور،صاحاب كه ندارين الحمدالله برم به كي شكايتتونو بكنم؟سرمو گذاشته بودم رو زانوم مغزم داشت منفجر ميشد،به عموتون بگم يا به نادر؟فاطمه خدا ذليلت كنه كه همش بايد بلرزم رو تو...آروم نميگرفت.صداي زن عمو رو كه پشت در شنيد ساكت شد زن عمو اومد تو گفت شما خو بيدارين چرا نمياين پايين صبحانه،ديد صورت مامان برافروختس،يه نگاهي به من كرد نشست كنار مامان گفت چيزي شده؟ فاطمه كو؟كه مامان بلند شد گفت كو فاطمه كو؟جونم به لبم رسيده خواهر زودتر جمع كنيم بريم.زن عمو از من پرسيد گفتم نميدونم.رفتن پايين منم زدم زير گريه رفتم زير پتو،خوابم برد،تو خواب ديدم يه باتلاق كوچيك بود همه كنارش ايستاده بوديم.سالار منو علي و فاطمه رو هول داد انداخت تو خودشم ول كرد رفت هر چي تقلا كرديم فايده نداشت فاطمه رفت پايين بعدش هم علي منم داشتم جون ميكندم كه از وحشت با عرق سرد از خواب پريدم.بالشتو پتو خيس بود از آب دهنمو عرقم.ته گلوم ميسوخت رفتم پايين طرفاي ظهر بود كه سيما و نادر،فاطمه و سالار اومدن تو حياط تا صداي ماشينو شنيدم قلبم داشت از دهنم بيرون ميزد.زن عمو دست مامانمو گرفته بود و آرومش ميكرد.اومدن تو فاطمه مث موش آب كشيده پشت نادر و سيما ميومد چون ميدونست مامان حالشو ميگيره.مامان اصلا نگاشون نكرد جواب سلامشونو هم نداد.رفتن تو اتاق كه لباس عوض كنن مامان پشت سر فاطمه رفت بالا صداي دعواشون ميومد اصلا دوس نداشتم برم دلم خيلي پر بود.آمنه و سيما رفتن بالا همين كه اومدم بلند شم سالار هم اومد تو نگاش كردم خيلي بي تفاوت رفت تو اتاقش درم بست.رفتم بالا ديدم مامان فاطمه رو گذاشته زير دستو پا ميزد
سيما و مامانش رفتن مامانو گرفتن،سيما گفت زن عمو جون من بهش گفتم بياد شما همگي خواب بودين نخواستيم بيدارتون كنيم.مامانم كه خيلي عصباني بود يه لگد به فاطمه زد گفت من خواب بودم صبر ميكردين بيدار ميشدم،دختر چه معني داره بدون اجازه مادرش بزنه به كوه و جنگل،اونم با مرد غريبه...همينو كه گفت مامان سالار گفت نفرماييد خانوم ما همه يه خانواده ايم ديگه،عروسي روستا كه اومديم سيما خيلي از فاطمه خوشش اومد پيشنهادشو به سالار داد.حالا هم كه شناخت ها بيشتر شده خب موضوع رو علني ميكنيم.من مث كسي كه خبر مرگ عزيزي رو شنيده باشه شوكه شده بودم،مامان يهو ساكت شد،از رفتارش خجالت كشيد دستي به سرو صورتش كشيد گفت ميدوني چيه خودتون دختر دارين،من اين دخترا رو به تنهايي بزرگ كردم از فوزيه بپرسين مادر شوهرم چه خون دلي به جيگرم كرد اونم از باباشون كه...مامان سالار اومد نشست كنار مامانم گفت بله كاملا در جريانم نادر همه رو واسم گفته ولي خب به ما هم حق بدين از اونجايي كه فاطمه و زهرا خيلي شبيه همن سالار منم سردرگم ميشد تصميم گرفتيم يكم تنهايي به بچه ها فرصت بديم.فاطمه كز كرده بود هق هق ميكرد،از همه حالم داشت بهم ميخورد چه ركبي خوردم يعني اينقد احمق بودم كه گول حرفاي سالارو خوردم؟رفتم بيرون هيشكي متوجه رفتنم نشد.خيلي گريه كردم از فاطمه بيزار شدم،از سالار بيزار شدم از تهران اومدن.دلم ميخواست برم روستا پيش ننه آقا...رفتم تو به مامان كه حالا ديگه گل از گلش شكفته بود اشاره كردم بياد بالا،بهش گفتم كي برميگرديم گفت ننه مگه نشنيدي،خداروشكر زن عموت تو كل فاميل بابات به درد ما خورده
#ادامه_دارد....
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽