#یک_نکته_از_هزاران 🌱
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روزى على مرتضى (ع ) وارد خانه شد، ديدند امام حسن و امام حسين (ع ) پيش فاطمه زهرا(س ) گريه مى كنند، پرسيد: روشنايى چشمان من و ميوه دل و سر و جان چرا گريه مى كنند؟ فاطمه (س ) گفت : اين ها گرسنه اند و يك روز است كه چيزى نخورده اند!
على (ع ) پرسيد اين ديگ بر سر آتش چيست ؟ گفت : در ديگ تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندان بر سر آتش نهاده ام !
على (ع ) دل تنگ شد، عبايى داشت به بازار برد و فروخت و با شش درهم بهاى آن خوراكى خريد و به سوى خانه باز مى گشت كه سائلى گفت : آيا در راه خدا وام مى دهيد تا خدا آن را چند برابر كند؟
على (ع ) همه آن خوراكى را به او داد، وقتى به خانه بازگشت فاطمه (س ) پرسيد: آيا توانستى چيزى آماده كنى ؟
گفت : آرى اما همه آن را به بينوايى دادم ، برگشت كه براى نماز به مسجد برود در راه كسى را ديد گفت : يا على (ع ) اين شتر را مى فروشم . حضرت فرمود: نمى توانم بخرم چون پول آن را ندارم ، آن كس گفت : به تو فروختم تا هر وقت غنيمتى يا عطايى از بيت المال به تو رسيد به من بازدهى !
على (ع ) آن شتر را به 60 درهم خريد و به راه افتاد، ناگهان شخصى را ديد، او گفت : يا على اين شتر را به من بفروش .
على (ع ) گفت : فروختم ، به چند مى خواهى ؟
گفت : به 120 درهم مى خرم .
على (ع ) راضى شد و پول را گرفت ، نيمى از آن به برگشت وام داد و نيم ديگر را به خانه برد و وقتى حضرت محمد(ص )، قصه را از على (ع ) شنيد، به او فرمود: فروشنده جبرييل و خريدار ميكاييل بوده و اين آن وامى بود كه به آن سائل دادى .
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در جلد دوم دارالسلام ص 54 محدث نورى (ره ) مى نويسد: شخصى از تحصيل داران ماليات ، يكى از زوار اميرالمؤ منين (ع ) را در نجف به شدت مضروب ساخت به طورى كه آن مرد از زندگى خود نااميد شد، به تحصيل دار گفت : شكايتت را به اميرالمؤ منين (ع ) مى كنم ، جواب داد: هر چه مى خواهى بكن من از اين حرف ها نمى ترسم . صبحگاه هنگام تشرف با اشك جارى عرض كرد: يا على من زاير تو هستم سزاوار است زايرين خود را حفظ فرمايى ، عرض نياز به پيشگاه تو آورده ام و پناهنده به آستان مقدست شده ام ، يا على فلانى به من اين چنين ستم كرده ، داد مرا از او بگير. هنگام ظهر براى بار دوم مشرف شد و حاجت خود را تكرار نموده ، شامگاه نيز همين كار را كرد.
در اين سه وقت كسانى كه از زوار شاهد بيدادگرى تحصيل دار بودند، همراه او آمين مى گفتند. همان شب در خواب مردى را سوار بر اسب سفيدى ديد كه با تمام مشخصات او را صدا مى زند. پرسيد: شما كيستيد؟
جواب داد: تو به زيارت من آمده اى ؟ من على بن ابى طالب (ع ) خواستم دست و پاى مباركش را ببوسم . فرمود: همان جا بايست ، ديگر مرا قدرتى نماند كه از جا حركت كنم فرمود: از فلانى شكايت دارى ؟
عرض كردم : بلى مرا براى ارادت به شما آزار كرده ، فرمود: به واسطه خاطر ما از او بگذر.
عرض كردم : نمى گذرم تا سه مرتبه تكرار نمود من قبول نكردم .
در اين هنگام از خواب بيدار شدم . داستان خواب را براى زايرين شرح دادم و همه گفتند: خوب است فرمان مولا را اطاعت كنى سه روز متوالى من شكايت مى كردم و شامگاه همان خواب را مى ديدم كه حضرت مى فرمود: از او به واسطه خاطر ما بگذر.
شب سوم فرمود: من مايلم از او بگذرى تا پاداش يك كار خوبى كه آن مرد كرده داده باشم .
پرسيدم : چه كار كرده ؟
فرمود: در فلان تاريخ با عده اى به طرف بغداد مى رفت عبورشان از محلى افتاد كه قبه مرا مشاهده كردند، در ميان اين عده تا چشم او به دور نماى بارگاه من افتاد تواضع نموده از اسب پياده شد، اينك مى خواهم جبران اين كارش را بكنم او از دوستان ما خواهد شد در ضمن براى تو پاداشى در قيامت ضمانت مى كنم .
از خواب بيدار شدم فردا صبح او را ديدم گفت : به آقايت شكايت كردى ، جوابت را نداد؟
گفتم : مولايم ، جواب داد ولى فرمود: به واسطه يك كار خوبى كه انجام داده اى من از تو بگذرم ، آن كار اين بود كه تو با عده اى از دهكده سموات به طرف بغداد مى رفتى ، همين كه چشمت به قبه منوره على (ع ) افتاد از اسب پياده شدى و مقدار زيادى از نظر احترام و تواضع پياده راه پيمودى تا محلى كه قبله را ديگر نمى ديدى در ضمن آن جناب اجداد تو را به اين نام و نشان يك به يك به من فرمود.
تحصيل دار پيش آمد كه دست و پاى مرا ببوسد، گفت : به خدا هر چه فرموده درست است از من عذر خواست و به ميمنت اين سعادت كه او را نصيب شده بود هزار دينار بين زوار تقسيم نموده ، آن ها را ضيافت شايانى كرد.
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽