#داستان_زندگی 🌸🍃
سمانه
مامانم میگه همه اینا امتحان ِخداست .. میگه زیبایی رو در کنار فقر بهت داد تا ببینه میتونی از زیباییت خوب استفاده کنی یا نه ! شوهر پولدار کردی حالا به پول رسوندت تا ببینه با ثروت و زیباییت چیکار میکنی ؟!
آرش ساينار رو ديد !! بغلش كرد ٬ بوسش كرد ... بوش كرد گفت چه بوي گلي ميده !! ساينارم با همه غريبي ميكرد اما تو بغل آرش آروم بود ... ولي گفت به تو نرفته به باباش رفته !! بچه ها ! آرش ميگفت چي ميشد اين دختر ماله جفتمون ميشد !!! اگه با حرفاش عكس العمل نشون دادم اما ته دلم كله قند آب شد ... مامان بابام هم اومدن باهام .. بابام ميخواد جبران كنه و خيلي احترام آرش رو داره .. ديروز ظهر همگي ناهار پيش هم بوديم !! منو خونوادم و ... آرش !!
اين روزا شادم خيلي شاد .. اما چه فايده ؟!
. به پیشنهاد آرش اومدم مسافرت ! کلی دارم روحیه میگیرم :) منو آرش تصمیماتی گرفتیم و امیدواریم که عملی بشه :) رفقا آرش دوس نداشت بیام اینجا بنویسم میگفت وقتی همه چیز اوکی شد بنویسم اما من طاقت ندارم که : دی فقط در این حد بگم قراره داداش آرش که در آمریکا ساکنه بیاد و کمکمون کنه !
دوس دارم وقتی ساینار بخواد بگه " بابا " یه بابای واقعی کنارش باشه .. آرش بهم قول داده بهترین واسه دخترم باشه ... به آرش گفتم خواسته ی من مطرح نیس تموم زندگیم ساینار ِ...
رفقا واسمون دعا کنید ... میخوام ساینارم هیچ حسرتی ولو بی پدری رو نداشته باشه .. گرچه خودمم یه زندگی با عشق میخوام اما باور کنید اینجا فقط و فقط ساینار واسم مهمه و بس ... ازطرفی از خونواده مجید هراس دارم ! الان انگار نه انگار ما رو دنیا هستیم اما اگه بشنون میخوام ازدواج کنم نکنه نفسم رو ازم بگیرن !!! رفقا اینا تموم دغدغه های روزانه م هستن ُشدیدا به دعاهاتون محتاجم ...
از آرش بگم که دختری که مادرش واسش نشون کرده بود داره میاد ُتموم آرزوهای منو خروار خراور رو سرم خراب کرده . گرچه آرش میگه واسش اهمیتی نداره اما مادرش بد پیله س ُحتمنی آرش رو راضی میکنه . وقتی با خودم میشینم این فکرا رو میکنم میگم عجب پرو و خودخواهی ِمن ! خب حق آرش ِبا یه دختر تحصیلکرده مجرد ازدواج کنه .. حقش ِ بشینه بچه ی خودش رو بزرگ کنه نه دختر مردی که یه روزی چشم دیدنش رو نداشت . میدونید رفقا بعد از شنیدن این خبر داغ کردم . فهمیدم همه ی اون حرفایی که میزدم چرت بود . اینکه من به یه پدر نیاز دارم نه صرفاْ آرش !! اما حالا میبینم خود آرش بهترین پدر و همسر ِ .. گاهی وقتا میگم اگه قرار بود منو آرش ما بشیم از اول ما میشدیم با یه خونواده ..
آرش میگه کارای انتقالیش رو میگیره بریم پایتخت ! اما دنیا اونقدر کوچیک هست که نخواد ما سه نفر رو توش قایم کنه ..! یه مدتی هست جواب تلفنای ارش رو نمیدم . دوس ندارم مانعی واسه خوشبخت شدنش باشم .
تموم دلخوشی خونواده آرش به همین یه پسر ِ... خودم چه زجری دارم واسه ساینار میکشم . اگه خودم مادر نبودم واسه مادرش دلسوزی نمیکردم . چه شبایی که بی خوابی میکشم تا ساینار خوب بخوابه . اگه یه روزی ساینار بخواد منو به غریبه بفروشه ُ ولم کنه بره دلم بدرقم میسوزه ُ آه مادر غیر ممکنه که نگیره . آرش از اونروزی میترسم که آه مادرت دامنگیرم بشه . بذار یه چند صباح عمرم ُ بی دغدغه بگذرونم . خسته شدم از گریه از غصه از درد . بذار با یاد و خاطراتت زندگی کنم . بذار ازت بیخبر باشم بذار ندونم زنت چقدر خوشبخت ِبذار نفهمم بچه دار شدی .بذار تو تنهایی خودم بمیرم.
تنها آرزوم شاد بودنت ِ چه با من چه بی من ... منم یه تصمیم درست میگیرم . میخوام اینبار طعم خوب خوشبختی رو بچشم ... من ٬ ساینار رو خوشبخت میکنم قول میدم
دختر نشون کرده ی آرش فارغ التحصیل شد ُاومد ایران ُتموم رویاهای منو کابوس کرد .. ارش مقاومت میکرد ُخونواده ش مصمم بودن هر چه زودتر آستین رو براش بالا بزنن ُتو کل فامیل بپیچه چه زوج تحصیل کرده و خوشبختی میشن .. آرش با برادرش صحبت کرد ُاونم نتونست واسمون کاری بکنه .. اصلن به کمک این داداشش هیچ امیدی نیس . همش به آرش میگم مطمئنید تو و برادرت برادر تنی هستید؟؟؟؟ .. رفته اونور دنیا اصلاْ کار به کار خونواده ش نداره !!! خونواده آرشم از اخلاقش سوءاستفاده کردن همه محبتا رو از آرش گدایی میکنن ..!!!
بی خبر از آرش خودشون مراسم نامزد کنون راه میندازن که مثلاْ آرش رو تو عمل انجام شده قرار بدن .. آرشم بی خبر از اونا از خونه میزنه بیرون و ...
منو آرش به عقد هم دراومدیم و الان زیر آسمون یه شهر دیگه فعلاْ داریم زندگانی میکنیم ::: آرش داره کارای انتقالی رو واسه اونور آب جور میکنه .. گرچه الانم تو این شهر کوچیک دستش بند شده و تو مدارسم مشغول به کار شده درصدد ِبریم اونور آب تا هیچ احدوناسی ازمون خبر نداشته باشه :))))
#ادامه_دارد