🌸🍃 زیبا سلام میخام کلیتی از داستان زندگیم بگم و حسرتی که لحظه به لحظه قلبمو اتیش میزنه و خودم باعثش شدم من دختر یه خانواده کم جمعیتم که مامانم کارمنده و بخاطر اختلاف فرهنگو سلیقه از پدرم زمانیکه ۸ سالم بود جدا شد و مجدد ازدواج کرد  که ای کاش هیچوقت ازدواج نمیکرد  ناپدریم به شدت مرد بدجنس و بدذاتی بود که به طمع پول با مامانم ازدواج کرد و به هدفش رسسد و هنوزم که هنوزه سو اتفاده هاشو میکنه بگذریم کن چقدر باهاش جنگیدم  گذشت و من درسمو حسابی خوندم تو مدرسه هیچکی نمیدونست من بچه طلاقم به شدت تو درسم موفق بودم و مامانم از لحاظ مالی و کلاس و تفریح چیزی برامون کم نمیذاشت اما از لحاظ محبت اصلا مارو نمیدید داعم مشغول کارو حفظ ازدواج جدیدش بود به شدت خلا عاطفی داشتم ولی همیشه وجود ناپدریمو ضعف بزرگی تو زندگیم میدونستم رسیدم به کنکو البته به سختی و تحت فشارهای روحی شدید درسمو حسابی خوندمو زدو دانشگاه دولتی شهر خودمون قبول شدم تو دانشگاه همیشه سرم تو لاک خودم بود ولی چون خیلی درس میخوندم همیشه تو چشم بقیه بودم و البته از لحاظ ظاهری هم بدنبودم  چون دانشگاهمون تو شهرستان خودمون بود اکثرا دختر پسرای شهرستاتی تازه به دوران رسیده همکلاسیام بودن به علاوه ی یه تعداد کمی که انتهاب رشته اشتباه کرده بودنو از شهرای دور اومده بودن  تو کلاس تقریبا دیگه پسری نبود که گیر بده بهم و البته اینم بگم کلا از همشون بدم میومد چون توقع دانشگاه خیلی بهترو داشتم ازون شرایط متنفر بودم فقط وون شهر خودم بودو خابگاهو در به دری نداشتم تحمل میکردم  بین همکلاسیام یه پسری بود که اونم درس خون بود و مذهبی و از تهران شهر ما قبول شده بود من به شدت ازین بدم میومدو همیشه مسخرش میکردم  من حتی با دخترای همکلاسیمم اصلا سلام علیک نداشتم همشون ازم بدشون میومد میگفتن مغروری فقط از بین همشون دوتا دوست خوب انتخاب کردمو باهمونا درارتباط بودم  یه روز تو ایسگاه اتوبوس این پسره اومد جلو بهم گف میشه لطفا وقتی من درس جواب میدم از من سوال نپرسی گفتم با خودت فک کردی که چی تو از من بدت بیاد من از تو خوشم میاد؟دقیقا همینجوری گفتم صدسال سیاهم دیگه باهات حرف نمیزنم فقط سرکلاس ازت سوال پرسیدم شما چرا اینجوری این عقده ایای بدبخت  بعدم راهمو کشیدم رفتمو هررررجا اینو میدیدم راهمو ازش کج میکردم یه مدت میرف درس جواب بده پا میشدم از کلاس میرفتم بیرون به وضوح حس تنفرمو بهش منتقل میکردم طوری که همه متوجه بودن  زد و یه چند روز کلاسها تعطیل شد  استادمونم به این پسره چون مورد اعتمادش بوده و مذهبی لیست شماره تماس دانشجوهارو داده بود که به همه اطلاع بده نیان  این بهم پیام داد که فلانی هستم فردا نیا کلاس گفتم از کجا شمارمو اوردی گف اینجور استاد داده گفتم خب  بعد هی به بهانه های مختلف این یک پیامی متنی چیزی میداد منم گذاشتم رو حساب اینکه میخاد از دلم در بیاره که بد حرف زده  بعد چن وقت دیدم متن پیامها داره تغییر میکنه گفتم نکنه با پسرای کلاس دست به یکیه چون من رو نمیدم ابرومو تو کلاس ببره گفتم یا دیگه پیام نده یا میرم حراست دانشگاه  یهویی ورداشت گفت خانوم فلانی من به شما علاقه مندم  منم گفتم اره باورم شد مسخره که نیستم دیگه پیام نده زدمو بلاکش کردم  این زنگ زد زننننگ پشت زنگ  ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽