#بخش_دهم
هاشم با عصبانیت به طرفم اومد و سیلی محکمی بهم زد و گفت به چه حقی تو خونه من خواهرمو ناراحت کردی؟..
من که شوکه بودم و باورم نمی شد هاشم دست به چنین کاری زده
شروع کردم به جیغ وداد کردن و از خودم دفاع کردم
هاشم وقتی دید که من کوتاه
نمیام و جیغ و داد می کنم عصبانی تر شد و به سمت شلوارش رفت و کمربندشو کشید بیرون و بدون اینکه لحظه ای درنگ کنه افتاد به جونم و به شدت کتکم زد و بهم بدو بیراه میگفت
وقتی حسابی کتکم زد وخسته شد تو همون حال رهام کرد و رفت تو اتاق
دلم آتیش گرفته بود هنوز شش ماه از عروسیمون نگذشته بود
دلم دریای خون بود
از ته قلبم آرزو کردم همه این اتفاقات خوابی بیش نباشه
احساس می کردم همه امیدهام دود شده بود همه آرزوهایم نابود شده بود
گریه امانمو بریده بود
دلم بدجور شکسته بود از فریبا و هاشم بیزار بودم از این زندگی
یاد حرف اقاجون افتادم که
می گفت مردی که دست روی زن
بلند کنه مرد نیس
تا صبح همونجا خوابیدم
تمام بدنم از شدت کتک های شب گذشته درد می کرد
هاشم از خواب بیدارشد بی توجه به من رفت به سمت آشپزخونه صبحانه اشو خورد و زد بیرون توقع داشتم پشیمون شده باشه و از دلم دربیاره باوجود اینکه
بی فایده بود و ازش دلخور بودم اما این رفتارهاش بیشتر داغونم می کرد
باحالی زار بلند شدم به سمت آینه رفتم و خودمو نگاه کردم جای ضربات کمربند روی صورت و بدنم بدجور خودنمایی می کرد
حس کردم وجودم متلاشی شد
دوباره گریستم به حال بخت بدم
لباس هامو پوشیدم و یه ساک جمع کردم و به سمت خونه اقاجون راهی شدم
نمی تونستم اون خونه رو تحمل کنم حتی تحمل هاشم هم که انقدر دوستش داشتم برام غیر ممکن بود حس می کردم اونجا جایی برای من نیست و این خیلی دردناک بود....
••-••-••-••-••-••-••-••
~JOIN↴🌸{
@azsargozashteha}
••-••-••-••-••-••-••-••