#درد_دل_اعضا
#لیلا
عصر همون روز باهم رفتیم و یه ست خیلی خوشگل براش خریدم و به الناز گفتم بره خونه منم میرم خونه ی داداشم ولی در اصل پیچوندم و رفتم پیش مهرداد..
باهم قرار گذاشتیم و من اونجا کادو رو بهش دادم با دیدن کادو خیلی خوشحال شد و گفتم که داریم میریم مسافرت و نیستیم قرار شد این چند روزی که مونده به عید و ما هنوز نرفتیم بیاد و همدیگرو ببینیم
چقدر مهرداد خوش رو و خوش برخورد و مهربون بود خیلی بهم محبت میکرد هر کاری میکرد تا من خوشحال باشم مثله همه ی دوستی های دیگه ناراحتی و قهر هم داشتیم باهم دیگه ولی به 1 ساعت نمیکشید زود آشتی میکردیم اصلا طاقت قهر همو نداشتیم
****
سال تحویل داداشام و خانواده اومدن و دور سفره نشسته بودیم و نزدیک سال تحویل بود،
من دعا کردم و از خدا خواستم که دلامون رو بهم نزدیک تر کنه و منو مهرداد باهم ازدواج کنیم اون سال حال و هوای دیگه ای داشتم هم خوشحال بودم که مهرداد رو دارم تو زندگیم هم ناراحت که الان پیش هم نیستیم
قرار بود دو روز بعد از سال تحویل بریم قشم.
تصمیم داشتیم این دو روز که هستیم بریم خونه ی فامیل و آشنا ها و بعد حرکت کنیم...
من که عزا گرفته بودم که نمیتونستم مهرداد رو ببینم..
فردای سال تحویل اول رفتیم خونه ی پدر بزرگ پدریم واسه ناهار، طبق هر سال دعوتمون کرده بود،
همه ی عمو ها و عمه ها هم بودن اون روز خیلی خوش گذشت بهمون، هر چند که دختر عمه هام و دختر عمو هام زیاد تحویل نمیگرفتن منو ولی من برام اهمیتی نداشت و اصلا مهم نبود که اونا به من حسادت میکنن،
ناهار رو دور هم با بگو بخند عمو ها و عمه و بچه هاشون خوردیم.
بعد ناهار رفتیم خونه ی پدربزرگ مادری، اونجا هم میخواستن دعوت کنن برا شام ولی چون میخواستیم بریم مسافرت نمیشد فقط در حد یه ساعت نشستیم و تا شب خونه ی خاله ها و دایی ها رفتیم
من که واقعا خسته شده بودم، از صبح هم هیچ خبری از مهرداد نداشتم کلافه بودم،
ساعت 7 بود گفتم مامان من میرم الناز رو میبینم چون میریم مسافرت دیگه نمیتونم ببینمش ولی هدفم این بود برم مغازه ی مهرداد و از طرفی هم مهرداد مغازه رو تعطیل نمیکرد میگفت این روزا به اندازه ی تمام سال هزینه ام در میاد
میخواستم سوپرایزش کنم یه شاخه گل گرفتم ولی بهش نگفتم دارم میام اونجا تاکسی هم سخت پیدا میشد با هر بدبختی بود آژانس گرفتم و رفتم سمت پاساژ
نزدیک مغازه که شدم حس کردم یه سطل آب یخ ریختن رو سرم.....
شماره ی مهرداد رو گرفتم دوسه تا بوق خورد ولی جواب نمیداد من که داشتم میدیدمش از دور بعد دوسه بار زنگ زدن جواب داد
+سلام عزیزم خوبی عشقم؟
_سلام خوبی؟ چرا گوشیتو جواب ندادی؟
+ببخشید عشقم مشتری داشتم
_آها، الان مشتری ها رفتن؟
+آره عشقم؟ چخبر؟ شما رفتید مسافرت؟
منم رفتم داخل مغازه پشتش بهم بود و دید نداشت بهم
گفتم نه فردا ظهر راهی میشیم
یهو مث برق گرفته ها از سر جاش بلند شد گفت: لیلا تو اینجایی؟
_بله ولی گویا مزاحمم...
و زود از مغازه اومدم بیرون و با دو از پاساژ بیرون رفتم.
باورم نمیشد مهرداد نشسته بود و چند تا دخترم دورش نشسته بودن و میخندیدن...
اشکام میریخت تو خیابون بی هدف میچرخیدم تصمیم گرفتم گوشیمو خاموش کنم راهی خونه شدم و با قیافه ی داغون رفتم تو اتاقم شانس آوردم مامانم اینا هنوز خونه نیومده بودن وگرنه حتم داشتم که مامانم با این قیافه ی درب و داغون منو میدید پس می افتاد.
اینقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد با صدای مامانم بیدار شدم موقعی که منو دید زد تو صورتش گفت
_خدا مرگم بده چت شده؟
+چیزی نشده مامان خواب بودم امروز از صبح رفتیم عید دیدنی خسته شدم فردا هم که راهی هستیم گفتم بخوابم
_گریه کردی؟ چرا الکی میگی مشخصه گریه کردی..
+دلم تنگ میشه برا الناز برا همین یکم فیلم هندی شد
_وااا دو هفته اس دیگه این ادا ها چیه؟....
_وااا دو هفته اس دیگه این ادا اطوارا چیه..؟
خنده ی مصلحتی کردم ولی مامان که نمیدونست تو دل من چخبره
پاشدم صورتمو شستم رفتم سر میز شام
اصلا هیچی از گلوم پایین نمیرفت
به زور دو لقمه ای خوردم و بلند شدم و به اتاقم پناه آوردم گوشیمو روشن کردم
کلی تماس از دست رفته و پیام از مهرداد داشتم ولی اصلا دلم نمیخواست باز کنم پیاماشو، دوباره گوشیو خاموش کردم و گذاشتم رو میز
دوباره با یادآوری امروز اشک هجوم آورد به چشمام
خدایا چرا باید الان که برای اولین بار حس دوست داشتن و عاشقی رو تجربه میکنم این اتفاق بیوفته..
سعی کردم فکر نکنم ولی نمیشد تازه یادم افتاده بود که من هنوز لباسای سفر رو آماده نکردم..
زدم تو سر خودم و زود چمدون کوچیک رو آوردم و لباسایی که لازم داشتم رو تند تند چیدم داخلش و رفتم دوش گرفتم تا کمی از حال بدم کاسته بشه
#ادامه_دارد
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽