شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#داستان_زندگی 🌸🍃 اون شب هم گذشت و فرداش جمعه بود، خانواده محمد تصمیم به رفتن گرفتن، محمد هم عصر ک
🌸🍃 چند روز بعدش که اومد منو برد کنار خانوادش، اخلاقشون تغییر کرده بود اصلا مثل روزای اول نبودن...! مادرش که عین برج زهرمار بود با اون دندونهای یکی در میونش چنان با خشم بهم نگاه میکرد که میترسیدم حتی حرفی بزنم با تموم شدن سیزده بدر قرار شد فردا صبح زود حرکت کنیم تهران، که یهو محمد تو جمع برگشت سمت بابام گفت آقا ناصر میشه ظهر بریم ؟ بابا گفت بریم؟!! مگه تو هم میای؟ محمد گفت با اجازه تون من میخوام از صاحب کارم جدا بشم و تو تهران مشغول به کار بشم، تو این مدت هم لوازم کارمو خریدم و میخام مغازه بزنم، من که قراره آخرش بیام تهران بهتره از اول اونجا مغازه بزنم، اینجا تا کارم بگیره و مشتری جمع کنم باز باید جمع کنم بیام تهران... کل این حرفا به دقیقه نرسیده بود که خواهر شوهر بزرگم که هم زنداییم بود و هم خواهرشوهرم فوری به مادرش خبر رسوند و مادر شوهرم دعوایی راه انداخت که بیا و ببین...! پدر شوهرمم که دنیا رو آب میبرد اونو خواب برده بود تریاکش تامین بود دیگه با هیچی کار نداشت! خلاصه اینکه مادرش نتونست حریف محمد بشه و محمد طبق قولی که به مامانم داده بود لوازمش رو بار زد پشت نیسان بابام و با ما راهی تهران شد. اومد و تو گاراژ آقاجان یه دهنه مغازه گرفت و شروع به کار کرد منم که اون رفتار مادر محمد رو دیده بودم تصمیم گرفتم بهش بگم -محمد؟ _ جانم؟ _چرا مادرت اومد خونه عزیز اونجور قشقرق بپا کرد مگه نمیدونست که تو قراره بیای تهران زندگی کنی مثل عباس که اومد..؟ _راستش یادته وقتی من برگشتم که دو هفته بعد بیایم برای عقد چرا ۳ ماه طول کشید ؟ باکنجکاوی پرسیدم_چرا؟ _چون مادرم هیچ مدله راضی نمیشد که من بیام تهران، منم به دروغ بهش گفتم که من تهران نمیرم و پیش شما میمونم _یعنی چون بهش دروغ گفتی ناراحت بود؟ _نه.. _پس چرا ناراحت بود؟ _باید یسری حقیقت هارو بهت بگم.. میدونم باید خیلی قبل تر میگفتم ولی آخه تو خیلی سنت کم بود و پیش خودم گفتم شاید درک نکنی ولی حالا بهت میگم چون نمیخوام بین منو زنم حرف نزده ای باشه ‌... و شروع کرد به تعریف زندگیش... _بابامو که دیدی فقط نشسته از سر صبح پشت بساطش و تا نصف شب سرش فقط با تریاک و دوست و رفیقاش گرمه... منم وقتی ۸ سالم بود دیدم زندگیمون خیلی کم وکسری داره حتی وقتی دوستامو تو مدرسه میدیدم متوجه میشدم هیچ چیزی مثل اونا ندارم نه کیف نه لباس نه دفتر و مداد... و فقط یه پلاستیک که دوتا دفتر داخلش بود و یه دمپایی پاره که پام کنم و برم مدرسه پیش خودم فکر کردم گفتم خودمو فدا میکنم برای خانوادم بزار خواهر و برادرام مثل من نشن قید درس و مشق و زدم و رفتم تو کارخونه ریسندگی که عموم اونجا سرپرست بود، با پارتی بازی اون رفتم سرکار .... ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽