❣ منير همسایه مامانم اینها بود با هم دوست صمیمی بودن چند سالی از مامانم بزرگتر بود اصالتا شیرازی بود ولی از بچگی که پدرش فوت شده بود اومده بود تهران پیش برادرش زندگی میکرد برادر خوبی بود گذاشت درسشو خوند تا یکسال قبل از دیپلم که گنجو امد خاستگاریش. گنجو نظامی بود مرتب میفرستادنش ماموريت. خواهرش سر کوچه منير اينها میشست تو کوچه منير و دید عاشقش شد از اون عشقهای آتشین خیلی زود ازدواج کردن بدون هیچ مشکلی. تا یکی دو سال بچه دار نمیشدن ولی ناراحت نبودن امیدوار بودن مشکل حل میشه. سال سوم با توجه به علم پزشکی اون موقع گفتن امکان بچه دار شدنتون صفره گنجو دیوانه بازیش شروع شد بین دو تا عشق گیر کرده بود عشق به منير و عشق به پدر شدن گاهی با کمربند منير و سياه وكبود میکرد که چرا بچه دار نمیشی بعد میشست ساعتها گریه میکرد معذرت میخواست، گاهی منير و بيرون میکرد بعد پابرهنه دنبالش میدوييد برش میگردوند يكبار منير قهر کرد درخواست طلاق داد پیت نفت ریخت رو خودش گفت برنگردی خودم و اتش میزنم منیر گفت برو زن بگیر. سه بار سه تا خانم مختلف و صیغه کرد ولی بيشترين مدتی که نگهشون داشت یک هفته بود میگفت طاقت ندارم جز منیر کسی تو زندگیم باشه. ۹ سال هم خودش و شکنجه داد هم زن بدبخت اونم دور از خانواده تو شهرهای مرزی دور افتاده.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.. سال دهم رفت نشست پای منقل و وافور و این جوری درد خودش و ساکت میکرد. همون سال تو همون شهرهای مرزی منیر یک دوستی پیدا کرده بود پرستار بود تو یک بیمارستان کار میکرد خبر داد یک خانواده پنج نفره از عشایر با وانتشون تصادف کردن پدر و مادر و دو تا بچه بزرگتر همون جا در جا تو تصادف فوت کرده بودن یک پسر بچه شش ماهه از بغل مادرش پرت شده بود از ماشين بيرون و زنده مونده بود منتها از گردن به پایین تو گچ بود دکترها گفته بودن احتمالا برای همیشه فلج میمونه با این حرف فامیلهاش غیبشون زده بود. بچه بی کس و کار مونده بود تو بیمارستان پرورشگاه به خاطر شرایطش قبولش نمیکرد میخواستن بفرستنش آسایشگاه معلولین جایی که اصلا مناسب یک بچه نبود بچه رو با همکاری مسئولین بیمارستان اورد خونه پیش خودش. گنجو که اصلا تو حال خودش نبود بفهمد چه خبره منير يكسال تمام شبانه روز از بچه مراقبت کرد معجزه اول اتفاق افتاد... بچه راه افتاد درست مثل بقيه بچه ها فقط خیلی نامحسوس ميلنگيد يک پاش از لگن کوتاه تر بود دکترها میگفتن فقط عشق منیر باعث شده که بچه اینجوری راه بیوفته. بچه که خوب شد زبونم باز کرد بابا بابا گفت مهرش به دل گنجو افتاد بساط منقل و گذاشت کاملا کنار و شدن یک خانواده خوشبخت. اینجا معجزه دوم اتفاق افتاد.... منير حامله شد نه يكبار سه بار خدا بهش دو تا پسر و یک دختر داد ولی بچه های خودش باعث نشد اون پسر و دوست نداشته باشن بچه (علی) رو تخم چشمشون جا داشت. اتفاق عجیب این بود که علی هفده سالگی اصرار داشت ازدواج کند منیر و گنجو خیلی سعی کردن منصرفش کنن ولی حريف نشدن من يادمه منير زنگ میزد به مامانم میگفت من شرمنده پدر و مادرش شدم نتونستم خوب بزرگش کنم حتما جایی کم گذاشتم که اینجوری شده. خلاصه على تو هفده سالگی داماد شد برخلاف تصور همه زندگی خیلی عالی داشت کار میکرد هجده سالگی پدر شد هیچ مشکلی تو زندگیش نداره بچه هاش الان خیلی بزرگن فکر کنم بیست و چند ساله باشن. به قول بابام به خاطر اصالتش و خون عشایریش زود مرد شده بود يكبار منیر و گنجوخواستن حقیقت و بهش بگن خودش نخواست بشنوه گفت برام مهم نیست، مهم شمایید که پدر و مادرمید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽