#داستان_زندگی 🌸🍃
اون موقع سال 73 بود که یه 30هزارتومان وام گرفته بود شوهرم.
هم بخاطر اینکه اساس خونه رو توقیف کردن بودن 30 هزار تومن خرج ایاب زهاب و پارتی بازی شد تا دادگاه کلیدو داد.
پاسگاه محل قفل درو باز کردن. دیگه اومد دنبالم منو از روستا آورد خونه وقتی وارد اتاق شدیم بو تعفن یخچال که از برق کشیده بودن که توش چن بسته مرغ گوشت سبزی و این چیزا بوده کل خونه بو گرفته بود ده بار این یخچالو شستیم با خواهر شوهرم تا یخچال تمیز شد خونه رو مرتب کردیم خواهر شوهرم کلی گریه کرد بخاطر اوضاع ما .
این گذشت خلاصه یه دوسالی آنجا ماندیم بعداز دوسال با وام و پس انداز یه 150 هزارتومانی جمع کردیم توی همون روستا یه 200 متر زمینی گفتن 300 هزارتومان با پدر شوهرم گفتم شریک بشو گفت نمیخام شریک بشم ولی 150 قرضتون میدم بعداز دوسال 400 هزارتومان پس بدین قبول کرد شوهرم قرارداد بین خودشون نوشتن چن نفر امضا کردن ما زمینو خریدیم ولی روستا رو به پیشرفت بگو الان شهرستان بزرگی شده هنوز به 6 ماه نکشیده هی پدر شوهرم گفت پول لازمم 20 تومن بده هر وماه یه بار پولشو میخاست اون بنده خدا از خانم جوانش 8تا بچه گیرش اومده بود خودش پیر شده بود توان کارنداشت توی روستای خودمون خیلی زمین و باغ داشت همشو فروخت خرج بچههای زن دومش کرد دیگه از روستای خودمون اومده بود روستای که ما و خواهرشوهرم بودیم سرایدار یه باغ شده بود گذرون زندگی میکرد یه سال نشده بود نزدیک 100 تومان پول گرفت این ازشون کاغذ میگرفت خلاصه کلی مشکلات گذشت بعد یه روز اومد تا یه پسر عموشو باهاش آورد خونه گفت میخام زمینو بفروشم بدم بهش .قول داد من باهاهش معامله میکنم سر سه ماهه پول زمینو سه برابر بهتون برمیگردونه هرچن که ناراضی بودم فروخت 400 هزار بهش دادش رفت نگو پسر عموش خلاف مواد میکرده پول سه برابر که نکرد شد یه سال تا ماهی 20 هزارتومان سود حساب میکنه بهش میده یه دفه دیدی میرفت 3روز خونه نمیومد زمستان 75 بود برف سنگینی زده بود برقا قطع شده بود من توی یه خونه بزرگ دربست جدیدا گرفته بودم از خونه خواهرشوهرم دور بودم حتی نون نداشتم شوهر میومد خونه پسر عموش جای سود پول هی بهش تریاک میدادن میکشیدن من از ترس برق نبود تا صبح پیکنیک روشن میکردم وسط دوتا دخترم مینشستم اون وقت دزد زیاد بود بعداز سه روز که هوا آفتابی شد برفا کم شد یه پسر دختر عموم خونش آنجا بود رفتم خونشون گفتم تورا خدا منو ببرین شیراز دیگه اومدم قهر خونه برادرم. سال 75 بود ....
#ادامه_دارد
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽