#داستان_زندگی 🌸🍃
رفت تو یه خونه تو چند تا منطقه پایین تر از ما ..
خیلی استرس داشتم و دوست نداشتم اصلا چیزی رو ببینم که طاقتش رو ندارم
از ازانس پیاده شدم واروم رفتم دم در خونه
چند قدمی زدم و چیزی دستگیرم نشد..
اومدم داخل ماشین نشستم چند دقیقه بعد حسین هم اومد نشست داخل ماشینش و راه افتاد
دنبالش رفتم
رفت عابر بانک انگار میخواست پول انتقال بده ..
میدونستم بعدش میاد خونه و منم سریع رفتم خونه
یکی دو دیقه بعد اومد خونه ..
حالم خیلی بد بود
متوجه حال بدم شد و گفت:چی شده؟!
به روی خودم نیاوردم نمیدونم چرا !داشتم خفه نیشدم اما حرف نمیزدم
خودم هم نمیدونستم چقد باید طول بکشه تا ازش بپرسم سوالایی که تو ذهنمه
رفت استراحت کنه و من تنها کاری که تونستم کنم این بود که تلگرامش رو روی گوشی خودم نصب کنم ..و پیامک فعال سازیش رو حذف کردم و پیامی هم که توی تلگرام خودش بود که کد داخلش بود رو هم حذف کردم و گوشیش رو کذاشتم ..هنوزم هم نمیفهمیدم چرا اینقد اوکی گوشیش رو ول میکنه ..تماس هاش رو نکاه کردم و دیدم همه رو حذف کرده
پس بگو چرا با خیال راحت رفت بخوابه
اما به اینجای ماجرا فکر نمیکرد ..
گوشیش رو گذاشتم و از گوشی خودم تلگرامش رو رصد کردم
چیز مشکوکی ندیدم
فردای اون روز که رفت بانک و من خواب بودم هنوز ..متوجه پیامک هایی که تو تلگرام برام میومد شدم اما اصلا حواسم نبود که ممکنه تلگرام حسین باشه ..
بعد بیدار شدنم شروع به چک کردن موبایلم شدم
یهو کاملا ناخوادگاه رفتم تو تلگرام حسین و با دیدن ویس هایی که اون شماره براش فرستاده بود فاز از سرم پرید .
تا دانلود بشه ویس ها صلوات میدادم و خدا خدا میکردم که چیز بدی نشنوم که زندگیم رو نابود کنه
صدا پخش شد ..
صدای بدون لهجه ش تو گوشی پیچید :سلام خوبی؟ پولی که برام زدی به حسابم نشست ممنون ..فقط اینکه من فقط پول مشکلم رو حل نمیکنه ..خودت هم باید باشی..
دلهره م دوچندان شد ..دیگه نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم
#ادامه_دارد....
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽