#ادامه_زندگینامه 🌸🍃
. حسن انتظاری در 21 سالگی با خانم مرضیه اعیان ازدواج كرد و مدت زندگی مشترك آنها یك سال و ده ماه بود. مرضیه اعیان، از همسرش، نقل میكند: «بعد از شهادت آقای صدوقی، ایشان را در خواب میبیند و از ایشان میخواهد كه دعا كنند شهید شود. آقای صدوقی به او میگویند: باید ازدواج كنی تا شهید شوی. در زمان خواستگاری به من گفت: من میخواهم ازدواج كنم تا شهید شوم. مدت یك سال در جبهه هستم و شهید نشدم. حالا با ازدواج میخواهم شهید شوم. اصلیترین هدف او فقط شهادت در راه خدا بود. او با ازدواج میخواست نصف دینش را كامل كند و بعد راهی جبهه شود. » در مراسم عقدش به بسیجیان گفت: «فكر نكنید با ازدواج كردن به جبهه نمیآیم بلكه من دنبالهرو شما هستم.» همسرش نقل میكند: «او چون خوشاخلاق، خوشرفتار و پاسدار بود، به او جواب مثبت دادم.» همچنین میگوید: «روی مسئله انفاق حساس بود. از غیبت كردن بیزار بود. اگر در جایی بودیم كه كسی غیبت مینمود، بدون این كه طرف متوجه شود، حرفش را عوض میكرد. بسیار خوشاخلاق بود، هیچ وقت خنده از لبانش دور نمیشد، در اوج ناراحتیها، ناراحتی را نشان نمیداد، نسبت به افراد متواضع بود، هیچگاه خود را از دیگران بالاتر نمیدانست، هیچگاه لباس سپاه را نمیپوشید كه كسی متوجه شود او فرمانده است. مشكلات را در حد توان حل میكرد. با پدر و مادرش خوب رفتار میكرد، چون میترسید مورد عاق آنها قرار بگیرد و به آرزویش- كه شهادت بود- نرسد. آن قدر در مقابل آنها متواضع بود كه من احساس میكردم او هنوز بزرگ نشده است. به پدر و مادر من نیز احترام می گذاشت.» او برای مبارزه با بعثیون مدتی به مناطق كردستان و كرمانشاه رفت. سپس در تاریخ 16 مهر 1362 به مناطق جنوب اعزام شد. حسن انتظاری در عملیات مطلعالفجر با مسئولیت فرمانده گروهان، عملیات محرم جانشین گردان، عملیات والفجر مقدماتی، والفجر دو، والفجر چهار، خیبر و بدر به عنوان فرمانده گردان، در خطوط پدافندی زید به عنوان فرمانده محور43 و در گردان امام علی(ع) نیز فرمانده گردان بود. با این كه فرمانده بود؛ مثل افراد عادی - كه به اصطلاح خود را در دست و پا میاندازند- بود. خودش را نمیگرفت، فردی خوشمشرب بود كه از خصوصیات بارز و زبانزد عام و خاص بود. محمد اعیان، همرزمش، میگوید: «یك دفعه به خاطر این كه فرماندهی تیپ عوض شد و آقای جعفرزاده فرمانده تیپ گشت، شده بود او به عنوان اعتراض از جبهه آمد و در صافكاری سپاه به مدت سه روز مشغول خدمت شد كه یك بار او را در سپاه دیدم كه لباسهایش سیاه است. علت را پرسیدم، گفت: من میخواهم چكش را توی سر خودم بزنم كه چرا از جبهه قهر كردم و بعد فكر كردم كه قهر كردن از جبهه فایدهای ندارد. بعد راهی جبهه شد و از آقای جعفرزاده نیز معذرت خواهی كرده بود و برای این چند روز كه از جبهه جدا شده بود. روزه گرفت و نذر و نیاز كرد و توبه نمود و از خداوند میخواست او را ببخشد. او به آقای جعفرزاده گفته بود: من راننده هستم. او در جبهه چیزهایی در موردش شنیده بود و به اهواز آمد كه ببیند چه سمتی دارد كه فهمید او فرمانده تیپ است. حسن انتظاری او را قسم داده بود كه تا وقتی زنده است راضی نیست از سمتش به كسی چیزی بگویید.» فرمانده بود و موقع عملیات با رزمندگان دعای توسل میخواند و همه گریه میكردند. محمود شاهپور زاده بافقی، همرزمش، میگوید: «او فرمانده گردان ما در عملیات خیبر بود. یكی از خصوصیات او این بود كه هر شب متوسل به چهارده معصوم(ع) میشد و دعای توسل میخواند. یك شب نمیدانم چه برنامهای برایمان پیش آمد كه این دعا را نخواندیم. آن قدر دشمن بر روی ما آتش ریخت كه او گفت: برادران بلند شوید كه ما هر چه داریم از چهارده معصوم(ع) است. همین كه ما شروع كردیم به دعا خواندن آتش تمام شد و تا صبح آتشی روی ما نریخت.» همچنین میگوید: «او فردی متواضع بود. نمیگفت: من فرمانده هستم. در همه كارها پیشقدم بود. در منطقه طلایه، دشمن به خط ما آب انداخت. پشت خاكریز هم باران عجیبی میآمد و كل منطقه را آب فرا گرفت دژ شروع به شكستن كرد كه ما اسلحه گذاشتیم كه آب جلو نیاید. او نیز در این كار به ما كمك كرد. كسی نبود كه كاری را به كسی واگذار كند و خودش را كنار بكشد. او خودش پیش قدم میشد، بعد دیگران را دعوت به این كار میكرد.» او دوست داشت با جماعت باشد. در سختترین كارها با بچههای گردان بود. نمیگفت من فرمانده هستم و بچهها كه او را اینطور میدیدند به دستورهایش عمل میكردند. او در كارها از نظرات افراد استفاده میكرد. فردی خوشبرخورد و اهل مشورت كردن بود.
#ادامه_دارد