🌸🍃 من بچه اولم رو باردار بودم 😌 زایمانم رو زده بودن طبیعی و ۱۰ اردیبهشت ، من ۲هفته قبلش مریض شدم (کلیه هام عفونت کرده بود)که همه فک کرده بودن داره دخترم دنیا میاد ، رفتم بیمارستان چند روز بستری شدم بدون اینکه زایمان کنم اومدم خونه😂(این وسط عموم هم زنگ زده بود به بابام که مبارکه نوه ات داره میاد😂) بعد مرخص شدن از بیمارستان چند بار رفتم بیمارستان گفتن وقتت نیست هنوز برو خونه ، منم بی تجربه مادرشوهرم از خودم بدتر😂(خودش ۸تا بچه اورده هاا😐)وقت زایمانی که ماما زده بود گذشت شد ۱۲ ام خبری از زایمان نبود 🤔یه روز عمه ام زنگ زد گفت چرا نزاییدی تو هنوز؟ گفتم ولا اینجوری هرسری میرم بیمارستان برم میگردونن😤خیلیم استرس داشتم ومیترسیدم بچه ام طوریش بشه، ولی نه جایی رو بلد بودم نه میدونستم باید چکار کنم😢 عمه ام خدا خیرش بده بلند شد با شوهرش اومد منو مادرشوهرم رو برداشت رفتیم بیمارستان 😃اونجا گفت این وقت زایمانش گذشته ولی باز معاینه کردن گفتن برو وقتت نیس😥عمه ام خیلی باهاشون بحث کرد ، گفت این وقتش گذشته ممکنه اتفاق بدی بیفته، ولی کسی شنوا نبود😏اخرش عمه ام گفت شما یه نامه به من بدید که اتفاقی واسه دختر داداشم یا بچه اش نمی افته من اینو ببرمش خونه ، اگرهم خودش یا بچه اش طوریشون بشه مسئولیتش گردن شماست، چون این وقت زایمانش گذشته شمام هیچ کاری نمی کنید، دیگه اینو گفت ترسیدن ومنو بستری کردن چنتا امپول فشار اینا زدن اصلا انگار به دیوار میزنن😂اخرشم فرداش دخترم به روش سزارین دنیا اومد😍 وقتی از استرس وفشاری که روم بود راحت شدم تازه فهمیدم عمه ام چقدر در حقم خوبی کرده 😍خدا عمه ی چشم رنگیم رو حفظش کنه😍خدا بهش سلامتی بده😘 🌸🔹🌸🔹🌸🔹🌸🔹🌸🔹 سلام به دوستان خواستم از آقایی تشکر کنم که هنوزم دعا گویش هستم حالا اصل ماجرای سال ۶۷ بنده از یکی از روستاهای دور افتاده خراسان شهرستان درگز درآزمون تربیت معلم قبول شدم وبماند که معجزه وار متوجه شدم که من قبول شدم چون اسم وفامیل من جابجاشده بود وفامیل من که با م شروع میشه بجای اسم واسم که با ق شروع میشه به جای فامیل چاپ شده بودواون موقع نتایج تو روزنامه اعلام میشد منکه از قبولی خودم ناامید شدم واسه سرگرمی حروف دیگه روهم نگاه میکردم که ببینم دوستانم قبول شدن یانه که متوجه اسم خودم شدم .ماجرا ازاینجا شروع میشه بعد آماده کردن مدارک راهی مشهد شدیم واسه ثبت نام بعدتحویل مدارک گفتند برید محضر وتعهد نامه رو امضا کنین وقتی به محضر رفتیم گفتن باید ضامن کارمند بیارید حالا من تو۱۸ سال عمرم اولین باره مشهد رو دیدم واصلا توفامیل کارمندی که بخواد ضمانت کنه نداشتیم چه برسه به مشهد یا خدا چه کارکنم پدرم خدابیامرز گفت جوش نزن اون روز همه دنیا جلوی چشمم تار شد چون اگه ضامن نمیبردیم مهلت تموم میشد ومن دست خالی باید برمیگشتم روستا از ته دل ۱۰۰ تومان نذر ضامن آهو کردم وخواسته خودش ضامنم رو جور کنه شب مسافرخانه خوابیدیم وصبح زود بیدار شدیم ورفتیم در محضر ساعت۷ صبح اون موقع ادارات ساعت۸ شروع به کار میکردن همین طور آلاف کنار خیابان وایستاده بودیم که یک آقای روحانی داشت رد میشد که بره سرکار پدرم سریع بلند شد سلامی کرد وشرح ماجرا رو گفت من دیدم آقای روحانی تسبیحش رو در آورد وتوی دستش چرخوند حالا متوجه شدم که استخاره میکردهوخلاصه قبول کرد بعد اینکه کارها تموم شد منو به حضرت فاطمه قسمم داد که چادرم رو از سرم برندارم درسم رو بخونم من الان ۷ ساله بازنشسته شدم هنوز چادریم ودعاگوی این آقای روحانی جناب آقای غلامعلی سفیدیان اهل دامغان اون زمان رئیس زندان زنان درخیابان جنت مشهد بودن خداوند بهترینهارو قسمت خودش وپدر ومادرش کنه که چنین فرزندی تربیت کردن ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽