🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂 🥀🍂🥀 🥀🍂 🥀 ♡﷽♡ رمان مگه آدم بدا عاشق نمیشن ماشینو زدم کنار خدایا مگه آدم بدا عاشق نمیشن؟من عاشق تو شدم دیر شد ولی شد دیر شناختمت ولی شناختمت سرمو گذاشتم سر فرمون زدم زیر گریه نمیدونم چقدر گذشت ولی با صدای گوشیم به خودم اومدم حاج مجید بود _بفرمایید حاجی:پسرم بدو بیا بیمارستان _چیزی شده حاجی؟ حاجی:بیا پسرم حسین بهوش اومده میخواد تورو ببینه _االن میام حاجی قطع کردم زنگ زدم به لیال هنوز پرورشگاه بود رفتم دنبالش باهم رفتیم دورش شلوغ بود با صدای سالمم همه برگشت سمتم حاج مجید:بیا پسرم بیا اینجا رو به حسین گفت:اینه پسرم حسین نشست سرجاش:بله یه یاد دارم بیا جلو رفتم جلو لیلا همونجا بود:نمیای؟ اومد دنبالم حسین دستمو گرفت:تو واسه من پیغام بردی منم واسه تو پیغامی دارم از اونور رو به بقیه گفت:میشه تنهامون بذارید همه رفتن بیرون لیال میخواست بره بیرون ک دستشو گرفتم:تو بمون حسین:ایشون لیال خانمن؟ با تعجب نگاش کردیم حسین:چیه پسر یادت نیست وقتی بیهوش بودم درد دل میکردی؟ ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ @azshoghshahadat ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ 🥀 🥀🍂 🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂 🥀🍂🥀🍂🥀