🥀🍂🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂 🥀🍂🥀 🥀🍂 🥀 ♡﷽♡ رمان مگه آدم بدا عاشق نمیشن آهنگ تمام شد رسیدیم خانه ماشین گذاشتم پارکینگ برگشتم سمت لیال خواب بود پیاده شدم بغلش کردم گذاشتمش سر تخت واسه خودمم پتو و بالشت بردم سر مبل انداختم لباسهامو عوض کردم دراز کشیدم خدایا به امید خودت... فصل ده برگه آزمایش دست دکتر بود لیال از استرس داشت ناخون هاشو میجوید من از استرس پاهام رو تکون میدادم دکتر:عجیبه واقعا _چی عجیبه دکتر همون موقعه یکی در زد وارد شد :دکتر این آزمایش جدیده دکتر:ممنون برگه آزمایشو باز کرد دکتر:واقعا عجیبه اقای راد _یعنی چی نمیفهمم دکتر:این برگه آزمایش قبلیه ک توش ذکر شده شما تومور دارید اما ..... لیال:اما چی دکتر دکتر:توی این برگه نشون داده شما هیچ مشکلی ندارید واسه یه لحظه زمان وایساد توی شک بودم. لیال:واییی شکرت خدایا شکرت نمیتونستم حرفی بزنم دکتر:ما شک کردیم ک شاید اشتباه شده واسه همین دوباره آزمایش انجام دادیم خوشبختانه شما هیچ مشکلی ندارید یعنیاز نظر پزشکی اینجوری از نظر من این یه معجزه ی الهیه دید اقای راد خدایی هم وجود داره؟ _دیر فهمیدم ولی فهمیدم لیال:تو پیشمی تو همیشه پیشمی دیدی خدا جواب خوبی هاتو داد دیگه کنارمی واسه همیشه _آره عزیزم قول میدم قول ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ ♡♡♡ فرداش رفتیم مشهد نذر لیال بود بعد برگشتیم بچه هارو انتقال دادیم که خونه ای که بنام لیلا کرده بودم ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ @azshoghshahadat ☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘ 🥀 🥀🍂 🥀🍂🥀 🥀🍂🥀🍂 🥀🍂🥀🍂🥀