🕊🌿✨🕊🌿✨
🌿✨🕊🌿✨
✨🕊🌿✨
🕊🌿✨
🌿✨
✨ ﷽
💌رمان پرواز شاپرک ها
3⃣فصل سوم از روزی که رفتی
#part188
آیه تعجب کرد: پس چرا نگفتی؟
ارمیا: کم بارِ زندگی رو دوش توئه؟ کم زحمتم برای تو بچه هاو پدر
مادرت؟
آیه ویلچر را گوشه پیاده رو متوقف کرد، مقابل ارمیا ایستاد و گفت: کدوم زحمت؟کدوم بار؟ما همه بخاطر دوست داشتنته که پیشتیم! این همه سال بخاطر ما از جون و جونیت گذشتی، کار کردی، امنیت ساختی!حالا حرف از زحمت میزنی؟ این همه سال بار من و زندگی من رو دوش تو بود، هنوزم هست! تو مرد خونه ای!هنوز حقوق تو داره خرج مارو میده، بیمه ی تو داره هزینه درمان ما رو میده. خونه نشینی این فکرا رو انداخته تو سرت؟
ارمیا دست آیه را گرفت و گفت: چرا شاکی میشی؟ خب ببخشید! زود ُهل بده بریم حرم که دلم تنگه، وقت کم میارم.
آیه به سمت حرم رفت. دلش از مظلومیت این مرد آتش میگرفت. ارمیا
زیادی خوب بود. زیاد بود برای آیه. اصلا انگار برای این دنیا هم زیاد بود.آیه روی سکوی نشست. اول نگاهی به حیاط حرم انداخت بعد به ِآینه ایوان نگاه کرد.
خطاب به ارمیا گفت: روز اولی که با سیدمهدی بیرون اومیدیم. اومدیم اینجا!روی همین سکو نشستیم!
ارمیا نگاهش دور شد: یادمه فردای تدفینش، اومدی اینجا! همه نگرانت
شدن.
آیه: از دست دادن سخته! اینو از منی بپرس که خیلی از دست دادم.
ارمیا: میدونم. اما بی کسی سخت تره! اینو از منی بپرس که عمری، بی
کس بودم!
آیه: به رفتن فکر نکن ارمیا! من از پس زندگی بر نمیام. زندگی منو کله پا
میکنه. من بی تو کم میارم.
ارمیا: صبور باش! تو قوی ترین زنی هستی که دیدم. بعد از رفتن سید مهدی، خم شدی؛ اما نشکستی
آیه: اگه نشکستم، چرا اون همه اذیتت کردم؟ آیه هم میشکنه، مثل آینه!
ارمیا: شکسته، نشکسته، خسته، غرغرو، بداخلاق، هر چی باشی، عزیزی جانان...
آیه خندید. بلند شد و ویلچر را هل داد. بریم که دیر شد. یک بستنی هم مهمون تو!
ارمیا بلند خندید: امان از دست تو!اصلا من کیِف پول همراهم نیست!
آیه آرام به شانه اش زد: خسیس! پس اون چیه تو جیب کاپشنت؟
ارمیا: خوب آمارمو داریا!
آیه: چی فکر کردی؟ داشتن شوهرِ خوش تیپ، دردسر داره! اصلا هوس هوو نکردم! حواسم به شوهرم هست تا سرم کلاه نره.
ارمیا بلندتر خندید: بهتر از تو کجا پیدا کنم!
آیه به شوخی گفت: گاهی فکر میکنم اون گلوله، جای خوبی خورد. وگرنه ممکن بود بعد بازنشستگی، زیرِ سرت بلند بشه! الانم حواسم بهت هستا! فکر نکن گوشیتو چک نمیکنم!
ارمیا دستش را بالا آورد و روی دست آیه که ویلچر را هل میداد گذاشت، نگاهش را بالا داد و به جانانش چشم دوخت: خدا بهتر از تو نیافریده!
آیه هنوز همان خط سیر را طی میکرد: میدونم، اما مردا بد سلیقه هستن، زن خوب که داشته باشن، میرن دنبال بداش که یکم اذیت بشن!خوشی زیاد میزنه زیر دلشون!
ارمیا دیگر واقعا خنده اش گرفته بود: پس خداروشکر علیل شدم افتادم ور
دلت؟
آیه سری به تایید تکان داد: دقیقا! خدا بهت رحم کرد، وگرنه هر روز با لنگه
دمپایی دنبالت میکردم تا بگی کجا بودی!
ارمیا همانطور صورتش رو به بالا بود و آیه اش را نگاه میکرد: چرا لنگه دمپایی؟
آیه مثلا متفکر شد: خب چون همیشه و همه جا در دسترسه
✍
به قلم سنیه منصوری
#ادامہ_داࢪد...
┄•●❥
@azshoghshahadat
پرش به قسمت اول فصل سوم👇
https://eitaa.com/azshoghshahadat/8139
✨
🌿✨
🕊🌿✨
✨🕊🌿✨
🌿✨🕊🌿✨
🕊🌿✨🕊🌿✨