*زندگی یک مادر دهه شصتی با ۹ فرزند + عکس*
زهرا صادقی، متواد ۶۴ دختری از خانوادهای سه فرزنده که در منطقه قیطریه تهران بزرگ شده است. کلاس سوم راهنمایی بوده که پسرعمهاش به خواستگاری میآید و عقد میکنند و بعد از یک سال هم به خانه خودشان میروند تا مانند تمام زوجهای خوشبخت زندگی شیرینشان را آغاز کنند.
تمام کردن تحصیلات دیپلم زهرا (که در خانواده فاطمه خطابش میکنند) برای همسر خیلی مهم بود. پس تا اتمام سال پیش دانشگاهی زندگی را با اولویت تحصیلات فاطمه خانم ادامه دادند. تا اینکه در پایان سال تحصیلی و نزدیک ایام کنکور، متوجه میشوند که اولین ثمره زندگیشان در راه است.
اصلاً برنامهای برای تعداد زیاد فرزند نداشتیم
«فرزند سومم را هم به دنیا آوردم و خداوند یک زندگی پر از شور و نشاط و خیلی روتین را به ما داده بود. دو پسر داشتم و یک دختر. همه میگفتند: «خب دیگه! جنستون هم جور شد. بچه کافیه براتون» دانشگاه قبول شده بودم و ترم ۳ رشته علوم تربیتی را میخواندم که متوجه بارداری چهارم شدم. انگار شهابسنگی افتاده بود وسط زندگیام. تمام برنامههایم بهم ریخته بود. من تا آن روز برای فرزندانم و زندگیام چیزی کم نمیگذاشتم ولی حضور فرزند چهارم روتینهای ذهنمان را به هم میریخت. نه میخواستم از مهدکودک و پرستار استفاده کنم و نه منزلم نزدیک مادرم بود که بتوانم روی کمک ایشان حساب باز کنم. خیلی چیزها در ذهنم مرور شد. گزینههای مختلف. ذهن فعال و معترض من سوالات فراوانی را به میان میآورد که آرامش را از من گرفته بود.
«حالا که من بچه نمیخواهم، چرا خدا برای من این برنامه را ریخته؟»
«خواست من با خواست خدا در تعارض بوده؟»
«یعنی خدا من را دوست نداشته که این تقدیر را برایم خواسته است؟»
و...
از آن جایی که هرگز خودم را انسان آرامی نمیدیدم و سازگاری با چشم و گوش بسته در توانم نبود، نمیتوانستم آرام بنشینم. من با سه فرزندم تمام نیازهای مادرانه و تجربیات شیرینش را گذرانده بودم و اکنون برای زندگیای باید آماده میشدم که اولین مخاطب متعجبش خودم بودم. ۴ فرزند؟ خیلی زیاد است!
وقتی تصمیم به فرزندآوری گرفتیم وضعیت مالی خوبی نداشتیم
به پاسخ سوالم رسیدم؛ *امروز با ۹ فرزند با سنهای ۱۶، ۱۴، ۱۱، ۹، ۷، ۶، ۴، ۲ سال و ۵ ماه به عنوان یکی از خوشحالترین آدمهای روی زمینم و هر شب قبل از خوابم خدا را شکر میکنم.* خدا را شکر میکنم که همسرم را دارم و فرزندانی سالم و صالح خدا به من عطا کرده است. در دورانی که دنبال پاسخ سوالاتم بودم به خیلی چیزها رسیدم و برایم مسجل شد که حضور فرزند برای زندگی من بسیار خوب و پربرکت است. الان که در یک خانه ۱۲۰ متری دوخوابه در استان البرز زندگی میکنم و یک خودروی سمند داریم میتوانم بگویم که یکی از خانوادههای متوسط جامعه هستیم. اما واقعیت این است که زمانیکه تصمیم به زیاد شدن تعداد فرزندانمان گرفتیم اصلاً وضعیت مالی خوبی نداشتیم. همینقدر بگویم که زمانی که من ۶ فرزند داشتم، خانه بسیار کوچک یک خوابه داشتیم و تنها یک موتور وسیله نقلیهمان بود.»
«خیلیها به من میگویند بعد از ۹ زایمان هنوز بدنت سالم مانده؟ اغلب این سوال در شرایطی پرسیده میشود که خود شخص تصورش از زایمان، تحلیل رفتن بدن فرد است. باید بگویم از آنجا که همسر من سالهاست در زمینه طب سنتی مشغول تحقیق و مطالعه است، هم تغذیه در منزل ما و هم درمان بیماریها و حتی تقویت بنیه بدن همه افراد را با همین روش پیش بردیم. الحمدلله تا الان نه بیماریهای سنگین گرفتهایم و اینکه اگر بیمار شدهایم سریع و راحت درمان شدهایم. کرونا، سرماخوردگی و آبله مرغان از بیماریهای مسری بود که درِ خانه ما را هم زد. از نظر اقتصادی الحمدلله مشکل ویژهای نداریم و برای گذران روزمره و نیارهای اساسی زندگی دستمان به دهانمان میرسد. در دوران کرونا و آموزش مجازی، همه بچهها در ابتدا با یک گوشی سر میکردند. اما دیدیم تداخل ساعات درسی زیاد شد. برای دو پسر بزرگتر هر کدام یک گوشی گرفتیم و برای ۴ فرزند کلاس ششمی، چهارمی، دومی و اولی هم با هم یک گوشی داریم.
*قوانین خانه ما!*
وجود قانون در هر اجتماعی لازم است. هم برای حفظ نظم و هم برای حفظ حقوق افراد. اینجا هم قوانین خودش را دارد. چون با وضع قانون هم تکلیف من در خانه مشخص است و هم تکلیف فرزندم.
-اگر سفره پهن باشد، تمام افراد خانه باید دور سفره جمع شوند. حتی اگر گرسنه نباشند و یا غذا خورده باشند.
- استفاده از گوشی برای هر فرد تنها دو ساعت مجاز است.
-تمام افراد هر جایی که رفته باشند تا قبل از غروب آفتاب باید خودشان را به منزل برسانند.
-برای ساعت خواب هم قانون داشتیم که در دوران کرونا این موضوع به شدت نقض شد و احترام به قانون کمرنگ شد.
راستی! اینجا خانهای بدون تلویزیون است. بله درست خواندید. در این خانه تلویزیونی وجود ندارد.
از ابتدای ازدواج ما تلویزیون تهیه نکردیم، چون م