🌸💕 بعد از روضه باید صبر می‌کردم همه برن و‌خوب که آب ها از آسیاب افتاد، بیام پایین... اول تا آخر روضه اونجا نشستم و طبق قولی که داده بودم، چادرم رو گرفتم جلوی دهنم که صدای گریه‌م بیرون نره! اون پایین غوغا بود، یه نفر روضه رو شروع کرد... باء بسم الله رو که گفت، صدای ناله بلند شد. همین طور این روضه دست به دست می‌چرخید. یکی گوشه‌ای‌از روضه قبلی رو می‌گرفت و ادامه می‌داد. گاهی روضه تو ‌روضه می‌شد... تا اون موقع مجلس به این‌شکلی ندیده بودم. حتی حاج محمود تو آشپزخونه همین‌طور که چایی می‌ریخت، با جمع هم ناله بود.. نمی‌دونم به خاطر نفس روضه خوان هاش بود یا روح اون اتاق... هیچ کجا چنین حالی رو تجربه نکرده بودم. توصیف نشدنی‌ بود... فقط می‌دونم صدای گریه آقایون تا آخر قطع نشد. گریه ای شبیه مادر جوون از دست داده! چند دقیقه یک بار روضه به اوج خود می‌رسید و صدای سیلی هایی که به صورتشون می‌زدن، به گوشم می‌خورد. پایین که اومدم به حاج محمود گفتم: - حالا که این قدر ساکت بودم، اجازه بدین فردام بیام. بنده خدا سرش پایین بود، مکثی کرد و گفت: +من‌ هنوز خانوم خودم رو نیاوردم اینجا! ولی چه کنم...! باورم‌نمی‌شد قبول کنن...