عید آن سال امام مثل هر سال پیام عید داد و رئیس جمهور، آقای خامنه ای هم با آن حالت مجروحیتشان که ترور شده بودند و روی ویلچر بودند، صحبت کردند. اولین عید بعد از ازدواجم همسرم نبود. خیلی دلم سوخت. از طرفی نگران بودم، چون بسیجی های زیادی اعزام شده بودند و مشخص بود عملیاتی در راه است. سوم یا چهارم عید بود که خبر عملیات فتح المبین از رادیو اعلام شد. همان روز دولت اعلام کرد که مردم به مساجد بروند و برای پیروزی عملیات دعا کنند. مادرشوهر و پدرشوهرم همراه با داداش و زن داداش علی آقا آمدند خانه ما. ما تدارک ناهار را دیده بودیم، اما می گفتند ما باید برگردیم. بابا گفت: دولت گفته بریم مسجد و برای رزمنده ها دعا کنیم، شما هم بیایید. پدرشوم گفت: چه بهتر، ما هم می آییم. همه به مسجد چهل ستون امیرکلا رفتیم. مراسم خیلی خوبی با مداحی و دعا برای رزمندگان برگزار شد. همه ی خانواده ها آمده بودند و برای عزیزانشان دعا می کردند. از ته قلب برای علی آقا دعا کردیم که صحیح و سالم به خانه برگردد. روز شیرین و خوبی بود. سه روز بعد از عملیات، کم کم خبرها رسید و شهدا را آوردند. بیمارستان ها کم کم از مجروحین پر شد. خبر اسارت تعدادی از رزمنده ها می رسید. هول و ولای این خبرها به جان همه افتاده بود و ما هم از این دلواپسی ها به دور نبودیم. این بار هم نامه علی آقا آمد. سالم بود. جداگانه برای پدر و مادرم، پدر و مادر خودش، من و یکی دوتا از دوستان دیگر نامه نوشته بود و عید را تبریک گفته بود. نامه دوم که رسید، یک ماه و نیم از نبودنش می گذشت. هوایش را کرده بودم.