علی آقا هم به این نتیجه رسیده بود که علی اصغر شهید شده. به برادرم احمد و برادرهای خودش که جبهه بودند، گفته بود شما چیزی به ساره نگید. به هر بهانه ای بود مرا از خانه بابا آوردند روستای هتکه پشت. علی آقا به خانواده اش گفت: باید کم کم این ها را برای شهادت علی اصغر آماده کنیم. وقتی این حرف ها را به مادرش می زد، من از آن طرف اتاق، یک چیزهایی شنیدم. مادرشوهرم گفت: آخ! خدام جانِّ. من بمیرم. نازنین ریکا. وشونِ دله از همه قد بلند تر بیه. خوش تیپ ریکا؛ آخ! خدا جانم را بگیرد. من بمیرم. پسر نازنین. در بین اینها از همه قد بلند تر بود. پسر خوش تیپ. هوا هنوز سرد بود. صدای مادرشوهرم را که شنیدم، خزیدم زیر کرسی و خودم را جمع کردم. با خودم می گفتم: علی اصغر شهید شد؟ داداش من شهید شد؟ علی آقا چرا هیچی به من نمی گه؟ همه خبر دارند و من که خواهرش هستم، خبر ندارم؟ من رو چرا آورد این جا؟ الان مامان می میره. من پیشش نیستم؛ یعنی معصومه خبر داره، پیش مامانه؟ نیم ساعتی داخل اتاق تنها ماندم. بعد از نیم ساعت علی آقا و مادرشوهرم و بقیه آمدند داخل اتاق. نشستند و ماتم زده به من نگاه می کردند. منتظر بودم چیزی بگویند. بالاخره از جا بلند شدم و به علی آقا گفتم: یه لحظه بیا، کارت دارم.