🌱فصل شانزدهم
🌱برگ شصت و هفتم
سر پل ذهاب آن چیزی نبود که فکر می کردم.بیشتر به روستایی مخروبه می ماند.با خانه هایی ویران.مغازه ای نداشت یا اگر داشت، اغلب کرکره ها پایین بودند.کرکره هایی که از موج انفجار بادکرده،یا سوراخ شده بودند.آسفالتها کنده شده و توی دست اندازها،سرمان محکم به سقف ماشین میخورد.
از خیابانهای خلوت وسوت و کورگذشتیم.درتمام طول راه تک و توک مغازه ای باز بودکه آن ها هم میوه وگوشت وسبزیجات ومایحتاج روزانه ی مردم را میفروختند.
گفتم :(اینجاکه شهر ارواح است.)
سرش راتکان داد وگفت:《منطقه جنگی است دیگر.》
کمی بعد،به پادگان ابوذر رسیدیم. جلوی در پادگان پیاده شد.کارتش را به دژبانی که جلوی در بود،نشان داد.با او صحبت کردوآمد ونشست پشت فرمان.دژبان سرکی توی ماشین کشیدومن وبچه ها رو نگاه کردواجازه حرکت داد.کمی جلوتر،نگهبانی دیگر ایستاده بود.بازهم صمد ایستاد؛اما این بار پیاده نشد.کارتش را از شیشه ی ماشین به نگهبان نشان دادوحرکت کرد.
من و بچه ها با تعجب به تانک هایی که توی پادگان بودند،به پاسدارهایی که همه یک جور ویک شکل به نظر می رسیدند،نگاه می کردیم.
پرسید:《 میترسی؟!》
شانه بالا انداختم وگفتم :《نه》
گفت:《اینجا برای من مثل قایش می ماند.وقتی اینجا هستم، همان احساسی را دارم که در دهات خودمان دارم.》
ماشین را جلوی یک ساختمان چند طبقه پارک کرد.پياده شدومهدی را بغل کرد وگفت:《رسیدیم.》
از پله های ساختمان بالا رفتیم.روی دیوارها وراه پله هایش پُراز دست نوشته های جورواجور بود.
گفت:《این ها یادگارهایی است که بچهها نوشته اند.》
توی راهروی طبقه ی اول پُراز اتاق بود؛اتاق هایی کنار هم بادرهایی آهنی ویک جور.به طبقه ی دوم که رسیدیم، صمد به سمت چپ پیچید وماهم دنبالش. جلوی اتاقی ایستاد وگفت:《این اتاق ماست.》در اتاق را باز کرد.کف اتاق موکت طوسی رنگی انداخته بودند.
صمد مهدی را روی موکت گذاشت وبیرون رفت وکمی بعد با تلویزیون برگشت.گوشه اتاق چندتا پتوی ارتشی و چندتا بالش روی هم چیده شده بود.
اتاق پنجره ی بزرگی هم داشت که توی حیاط پادگان باز میشد.صمد رفت ویکی از پتوها را برداشت وگفت:《فعلا این پتو را میزنیم پشت پنجره تا بعدا قدم خانم با سلیقه ی خودش پرده اش رادرست کند.》
بچه ها با تعجّب به درو دیوار اتاق نگاه می کردند.ساک های لباس را وسط اتاق گذاشتم.صمد بچه ها را برد دستشویی وحمام وآشپزخانه را به آنها نشان داد.کمی بعد آمد دست و صورت بچه ها را شسته بود،.یک پارچ آب ویک لیوان هم دستش بود آنها را گذاشت وسط اتاق وگفت:《میرم دنبال شام زود بر میگردم.》
روزهای اول صمد برای ناهار پیشمان می آمد.چند روز بعد فرماندهان دیگر هم با خانواده هایشان از راه رسیدند و هر کدام در اتاقی مستقر شدند.اتاق کناری ما یکی از فرماند هان با خانمش زندگی میکرد که اتفاقا آن خانوم دو ماهه باردار بود.
صبح های زود با صدای عقّ او از خواب بیدار میشدیم.شوهرش ناهارها پیشش نمی آمد.یک روز صمدگفت:《من هم از امروز ناهار نمی آیم.توهم برو پیش آن خانم باهم ناهار بخورید.تا آن بنده خدا هم احساس تنهایی نکند. 》
زندگی در پادگان ابوذر با تمام سختی هایش لذت بخش بود.روزی نبود صدای انفجاری ازدور یا نزدیک به گوش نرسد.🍂
#دختر_شینا
#بانوی_تراز
❤️ بانوی تراز👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7