"در حوالی پایین شهر" --وای خاک بر سرم آقا ساسان هنوز معطله؟ --نه بستشو دادم بهش رفت. کنجکاو بهم خیره شد. --چیزیت شده؟ لبخند مصنوعی زدم --نه چیزی نیست خوبم. رفت و با یه ظرف میوه برگشت. چندتا گیلاس خوردم و از رو مبل بلند شدم. --کجا؟ --برم تو اتاقم. دستمو گرفت و معترض گفت --کجا میخوای بری؟ بشین یکم باهم حرف بزنیم. نشستم و به دیوار زل زدم. دوباره فکرم درگیر جعبه و شخصی که میخواد کادورو بگیره شده بود. همینجور داشتم پیش خودم با حرص میگفتم --معلوم نیست کادو رو واسه کی خریده. --کی؟ مات و مبهوت برگشتم سمتش --کی کی؟ عینکشو برداشت و لبخند زد --چیشده رها خانم با خودت حرف میزنی؟ با تعجب گفتم --مَــــــن؟ --خودت داشتی بلند بلند میگفتی معلوم نیست کادو رو میخواد به کی بده. خجالت زده لبمو به دندون گرفتم و سرمو انداختم پایین. --دوسش داری؟ تلخند زدم و سرمو آوردم بالا --داشتم! --یعنی الان دیگه دوسش نداری؟ دهن باز کردم تا قاطع و محکم بگم نه ولی نتونستم. --نکنه سکوت علامت رضایت به اینه که دوسش نداری؟ دستپاچه گفتم --نـَــــه! بلند بلند شروع کرد به خندیدن --رها چرا تکلیفتو با خودت مشخص نمیکنی؟ یه بغض عجیبی بیخ گلومو گرفت --نمیدونم باید چیکار کنم. تو مثلثی قرار گرفتم که رأسش منم و هیچ کدوم از ضلعاش تلاشی نمیکنن. --از مثلثه خارج شو. --منظورت چیه؟ --ببین رها تا وقتی که تو در رأس بمونی اونا به تو تکیه کردن و اطمینان دارن که تو همیشه هستی. ولی اگه تو بری اونا هم خراب میشن و اونوقته که میفهمن چقدر بهت نیاز دارن..... ساعت۳نصف شب بود و خوابم نمیبرد. یاد شبایی افتادم که با حسام میرفتیم مینشستیم لب حوض و حرف میزدیم. با یادآوری خاطراتش گریم گرفته بود و از طرفی به ساسان فکر میکردم. اینکه زیبا میگفت باید برم بیشتر از بقیه فکرمو درگیر کرده بود. با خودم فکر میکردم و به نتیجه میرسیدم که رفتنم کار درستیه اما همین که میخواستم تصمیم بگیرم یه حسی قدرت عقلیمو ازم میگرفت و بغض میکردم...... با صدای موبایلم چشمامو باز کردم و برش داشتم --الو؟ --سلام خوبی؟ --سلام شما؟ خندید --ساسان هستم. --سا.. سا... با شدت از رو تخت بلند شدم --آهان شمایید. --ببخشید بیدارت کردم. --نه من خواب نبودم. پیش خودش گفت --مشخصه. --چی گفتین؟ --هیچی میخواستم بگم بعد از ظهر وقتت آزاده؟ --چطور؟ --میخواستم باهم بریم کافی شاپ. با صدای بلندی گفتم --کـــافی شاپ! اونجا واسه چی؟ ساسان تقریبا از خنده داشت خفه میشد اما میخواست بروز نده. تازه فهمیدم سوتی دادم و شروع کردم به لعن و نفرین کردن خودم. --رها خانم؟ --بله. --میای یا نه؟ با ذوق گفتم --بله بله حتمـــــاً! دوباره سوتی داده بودم... بعد از اینکه تماسو قطع کردم با عصاهام رفتم تو هال. زیبا با دیدنم لبخند زد --سلام عزیزم صبحت بخیر. --سلام ممنون. --با کی حرف میزدی؟ --با کی؟ آهـــان با ساسان. زیبا با دیدن گیج بودنم گوشه ی لبشو برد بالا. --خب حالا انگار کی زنگ زده. با تأسف گفتم --کلی سوتی دیگه هم دادم. --خیلی خب بسه دیگه حالا چی گفت؟ --گفت بعد از ظهر بریم بیرون. --قبول کردی؟ با ترس گفتم --نباید قبول میکردم؟ دوباره گوشه ی لبشو کج کرد --چرا انقدر تو گیجی دختر؟ با لبای آویزون نشستم رو مبل. --چرا میشینی؟ --چیکار کنم پس؟ اومد بالاسرم. --پاشو! پاشو ببرمت حمام. --حمام واسه چی؟ --خب عزیزم مگه نمیخوای بری سر قرار!.... از حمام آوردم بیرون و نایلون روی گچ پامو باز کرد و یه بلوز و شلوار گلبهی عروسکی داد پوشیدم. یه سینی با محتویات صبححانه واسم آورد وبا یه نفر تماس گرفت. چند دقیقه بعد با صدای زنگ زیبا در رو باز کرد و صدای یه خانم اومد. دیگه تقریباً صبححونم تموم شده بود. یه خانم میانسال با لبخند اومد تو اتاقم. --سلام عزیزم. با تعجب گفتم --سلام. زیبا اومد پیش من --زهرا جان رها دخترم. رها اینم زهرا خانم آرایشگره. با تعجب گفتم --آرایشگر؟ زیبا یه نیشکون از پام گرفت و به خانمه لبخند زد. --زودتر کارتو شروع کن. زهرا خانم با لبخند چشمی گفت و اومد طرف من. --میخواید چیکار کنید؟ زیبا با لبخند گفت --عزیزم میخواد یه دستی به سر و صورتت بکشه. --که چی بشه؟ زیبا عصبانی لبخند زد --من برم واستون شربت بیارم. زهراخانم گفت --چه مامان پایه ای داریا! زمان ما مادرامون این کارارو خلاف میدونستن. نمیدونستم منظورش از کارا چیه و میترسیدم اگه بپرسم آبروم بره...... بعد از کلی گریه کردن حاصل از درد یه آینه داد دستم --بفرما حالا هی گریه کن. با دیدن صورتم اولش تعجب کردم اما بعدش لبخند زدم و شروع کردم به آنالیز کردن. ابروهام از حالت طبیعیش خارج شده و مرتب شده بود. پوست صورتم سفیدتر بود و این منو خوشحال کرد. --عزیزم خیلی ناز شدی! زیبا لبخند زد --خداکنه طرف سکته نکنه بد بخت.....