رمان زیبا وهیجانی 🍃فدای بانوی دمشق 🍃
#پارت_65
چاقوشو گذاشت زیر گلوم که محسن چنان عربده ای زد که پرده ی گوشم پاره شد
در عرض یک صدم ثانیه چاقو و از زیر گردنم در آورد و با شدت زد تو کتفم
صدای نعره ی محسن مساوی شد با صدای جیغ من
دیگه نمیتونستم نفس بکشم 😣😖
با ته مونده جونم لب زدم
آقا محسن😭😭
بعدم صدای خنده های اونا و عربده های محسن توی مغزم اکو میشد
همه جا داشت تار میشد
یک صدا اومد که گفت دستا بالا
همون لحظه یکی. با سرعت دوید سمتم نمیتونستم ببینمش
صداش اکو میشد که با گریه میگفت
_زینب خانم،زینب خانم توروخدا
دیگه چیزی ندیدم و همه جا سیاه شد..
ادامه دارد.... 😍
🌸به قلم سیده بیضایی 🌸
‼️کپی با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال ازاد‼️