✍ روایت خمس پنج پسرم را دادم(۱) اخراج از عراق
سال 1350 خورشیدی با 6 تا بچه از عراق اخراج و منتقل شدیم به جیرفت. خیلی سخت بود. آنجا خانوادههای پرشماری در چادرها بدون هیچ امکاناتی زندگی میکردند. چهار ماهی در اردوگاه جیرفت بودیم خانوادهها را تقسیم کردند و هر کدام را به شهری فرستادند. سهم ما هم آمل شد.
در آمل مستقر شدیم. روزگارمان به سختی میگذشت. حاج آقا نقاشی و من خیاطی و گل دوزی میکردیم تا بتوانیم روزگار سپری کنیم.
نوجوانی که مرد شد
دو سال از جنگ گذشته. ندای «هل من ناصر ینصرنی» امام خمینی در گوش محمدحسین که اکنون 15 ساله است، پیچیده و مانند
خیلیها جوانهایشان را در تصادف یا به خاطر بیماری از دست میدهند، اما پسر من شهید شده و من افتخار میکنم که پسرم شهید شده است. پنج پسر داشتم، «حسین» خمس آنها بود که در راه حق هدیه کردم
دیگر حق طلبان، خواب و خوراک و آسایش خواهی را از او ربوده است.
مادرش میگوید: یک روز حسین از مدرسه نیامد، رفتیم دنبالش. دوستانش گفتند به پادگان ساری رفته تا از آنجا به جبهه برود. پیش
آن بارها به پدر اصرار میکرد و دستش را میبوسید تا موافقت او را بگیرد. به ساری رفتیم، حسین را در گوشهای از
پادگان و در حالی که با خدایش خلوت کرده بود، پیدا کردیم. تا ما را دید زد زیر گریه و التماس که اجازه بدهیم تا بماند. گفتم:« امتحانهایت را بده و بعد برو». به حرفم گوش کرد، بازگشت امتحانهایش را داد و پس از آن دوباره التماسهایش شروع شد.
هر چه گفتیم، تو هنوز برای جنگ کوچکی و ... حریفش نشدیم. آنقدر گفت تا موافقتمان را جلب کرد و به جبهه رفت.
میدانستیم کمترین آرزویش، شهادت است. یک بار برای مرخصی از جبهه آمد و با جهیزیه خواهرش راهی مشهد شد. میخواست به زیارت امام رضا (ع) برود. در راه ماشین چپ کرد و سه بار ملق زد. همه جهیزیه خواهرش خرد و خمیر شده بود. وقتی او را از میان آهن پارهها بیرون میکشیدند، میگفته است: «خدایا نخواه این جور بمیرم، میخواهم شهید شوم.»
عروج ستاره از دل شب
شهادت برای کسی که نماز اول وقت، نماز شب و قرآنش ترک نمیشود و حتی گاه در میدان مین و در هنگامه نبرد نماز اول وقت
میخواند، کمترین پاداش است. برای ورود به باغ شهادت باید گل روزگار خود باشی. مادر شهید دلدار میگوید: یکبار حسین به همرزمانش گفته بود که در پادگان حمیدیه نماز شب میخواندم. ناگهان احساس کردم که دستی نورانی روی شانه چپم گذاشته شد، همان جا احساس سبکی کردم، اما به خود گفتم، حسین! به هیچ وجه مغرور نشو، میخواهی از خدا دور شوی؟
مادر دلداده آهی میکشد و میگوید: دست چپ حسین قطع میشود و به سبب خونریزی زیاد شهید میشود.
از او میخواهم که بیشتر در مورد چگونگی شهادت توضیح دهد. صدایش حزین میشود و از این پس انگار که مرثیه میخواند. میگوید: عملیات والفجر 4، حسین صدایش به صدای دشمن میرسید. حسین همزمان با پیشروی صدایش را بلند میکند و با زبان عربی سربازان عراقی را نصیحت میکند. در همین حال به دست چپش ترکش میخورد و از مچ قطع میشود. به خاطر شدت آتش دشمن، دستور عقب نشینی میدهند.
چند بسیجی، پیکر نیمه جان او را میبینند که ندای یا حسین و یا مهدی سر میدهد.
میخواهند کمکش کنند که میگوید خودتان را نجات دهید، آتش دشمن سنگین است اگر بخواهید مرا با خودتان ببرید حرکتتان کند
همه شهید میشوید.
پس از دو روز همان بسیجیها بر میگردند و میبینند که حسین خودش را به سنگری کشانده و کیسهای را دور دستش کشیده اما به
علت شدت خونریزی، شهید شده است.
✍ ادامه روایت خمس پنج پسرم را دادم
👇👇👇👇👇