به روایت از همسر بزرگوارم :
من متولد ايران هستم. سال ١٣٨٨ با معرفي يك دوست قديمي با ميثم آشنا شدم و بعد از مشورت و صحبت هاي ابتدايي ، زندگي مشتركمان را آغاز كرديم.
ميثم صافكار بود. شش سال در كنار هم زندگي كرديم و ماحصل اين زندگي مشتركمان دو فرزند شد. يك دختر هفت ساله به نام سيده سحر كه متولد ١٣٨٩ و سيد ابوالفضل متولد ١٣٩۴ هستند.
در حقيقت يك روز بعد از شهادت پدر به دنيا اومد. خدا سيد ابوالفضل را جايگزين پدرش كرد.
وقتي ميثم درباره ی رفتن و دفاع از حرم گفت من و خانواده اش ابتدا مخالفت كرديم.
من اصلاً اطلاعاتي از جنگ نداشتم. نمي دونستم در سوريه و عراق ، اوضاع چگونه است ؟ جبهه ی مقاومت اسلامي را هم نمي شناختم. به ميثم گفتم چرا سوريه ؟ چرا افغانستان ؟ گفت من نگران حرم عمه ی سادات (س) هستم.
دفاع از حريم عمه جان بر ما واجبه بايد برم. با همه ی نگراني ها و دلهره هايم اذن رفتن دادم. به من قول داد به خط مقدم نبرد نره.