در سال ۱۳۶۴ با اصرار خانواده ازدواج کردم. مراسم ازدواج بسيار ساده برگزار شد به طورى كه حتى بعضى از همسايه ها هم مطلع نشدند.
پس از مراسم عروسى سه روز نگذشته بود كه به منطقه ی جنگى رفتم و بيشتر اوقات در جبهه بودم
در بهار ١٣۶۵ تنها فرزندم ( سمانه ) به دنيا اومد. از اينكه صاحب دختر شدم خوشحال بودم ولى باهاش خيلى انس نمی گرفتم. می گفتمکه اگه انس بگيرم وقتى كه نيستم ناراحت میشه. زمان شهادتم سمانه ۸ ماهه بود.
آخرين بارى كه اومدم روى پيشونیم سبز شده بود. مادرم پرسيد چی شده ؟ به شوخى گفتم که علامت شهادته. بچه ها در جبهه مرا می بوسند و می گويند اين علامت شهادته.
بعد با شوخى به مادرم گفتم که اگه شما راضى باشيد و لياقت داشته باشم اين دفعه ديگه شهيد میشم.
در اين ديدار توصيه كردم که دخترم رو با لباس سفيد بر سر جنازه ام حاضر كنيد.