🔴
#زندگینامه ی مرحوم حجّةالحق، حضرت استاد اسدالله داستانی بِنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ به
#قلم_ایشان، قسمت 24:
🔸[مادرم] آه سوزناكى كشيد و گفت: «پسرم؛ شيرخدا! معلوم نيست كه من تا آن روز زنده بمانم يا نه. اين مريضى كه به سراغ من آمده، ممكن است بيشتر از يكى ـ دو ماه زنده نمانم.»
🔸اين حرف مادر برايم از هر تلخى، تلختر بود. میخواستم خودم را به ديوار بكوبم، داد بكشم و بگويم مادر! اين حرفها چيست كه تو دارى میزنى؟ چرا دل كوچک مرا میشكنى؟ چرا اين مريضى لعنتى، اینهمه يأس و نوميدى برايت آورده؟ زدم زير گريه. گفتم: «مادر! اين حرفها چيست كه میزنى؟ تو خوب میشوى؛ خوب میشوى. به خدا تو خوب میشوى. ما تو را دوست داريم. نمیتوانيم بدون تو زندگى كنيم. خدا هم راضى نمیشود كه تو بميرى و شيرازهی زندگیمان از هم پاشيده بشود و ما بیسرپرست و بیمادر بمانيم. نه؛ نه؛ تو نمیميرى؛ تو نمیميرى.»
🔸مادرم دست به سر و صورتم كشيد و با دستمال بزرگى كه در دست داشت، اشکهاى چشمانم را پاک كرد و گفت: «گريه نكن شيرخدا!؛ گريه نكن. انشاءاللّه كه نمیميرم و بزرگشدن شما را میبينم.» گفتم: «انشاءاللّه.»
📖 شیرخدای آذربایجان، ص 36 و 37.
🖇 گذشته و ادامهی این زندگینامه را با هشتک
#زندگینامه دنبال کنید.
💻 مشاهدهی مطالب دیگر این کتاب، از راه لینک زیر در وبگاه بِنیسیها:
http://benisiha.ir/2019/04/176/
🔵 کانال بِنیسیها (عالم عارف: حضرت استاد بنیسی؛ و فرزندشان: حاجآقا بنیسی) در پیامرسانهای ایتا، اینستاگرام، روبیکا و سروش:
@benisiha_ir