حضرت استاد بنیسی و فرزندشان | Benisiha.ir
🔴 ی مرحوم حجّةالحق، حضرت استاد اسدالله داستانی بِنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ به ، قسمت 30: 🔸... همین‌‏طور به مادرم نگاه می‌‏كردم تا اين كه سرفه‌ی مادرم كمى آرام شد و رو به باباعلى كرد و گفت: «داداش! ببخشيد. دست خودم نبود. گاهى يكباره سرفه‌ام می‌گیرد.» باباعلى سرش را تكان داد و با حالت دلسوزانه گفت: «می‌دانم دخترم!؛ می‌دانم. می‌دانم. می‌دانم دردت چه است؛ ولى خب چه می‌شود كرد؟ بايد ساخت. چاره‌‏اى نيست. مگر نديدى چندى پيش، همسایه‌‏مان نه‌نه‌‏كلثوم». 🔸من ديگر طاقت نياورده و با صداى بلند گفتم: «بابا؛ بابا! حرف كس ديگرى را در خانه‌ی ما به زبان نياور. به ما چه نه‌نه‌‏كلثوم چه شد و چگونه مُرد؟» 🔸وقتى من اين حرف را زدم، مادرم زيرچشمى به من نگاه كرد و با دستش علامت سكوت داد و باباعلى گفت: «به‌به! شيرخدا ديگر آن‌قدر بزرگ شده كه حرف ما را در دهانمان می‌گذارد. به من كه بابایش هستم، با اين سن و سال می‌گوید: "حرف نزن." خوبه! خوبه! چشم ما روشن! ماشاءاللّه! هزار ماشاءاللّه!» 🔸مادرم كه گويا از اين كار من ناراحت شده بود، با اين كه می‌دانست حق با من است و ما دوتايى چند دقيقه پيش در این‌‏باره صحبت كرده بوديم و من گفته بودم: «هر كه حرف از مريضى و جن و پرى و اين حرف‌ها بزند، جلوش را می‌گيرم.»، ولى او از اين كه من جلو حرف پدرش، باباعلى، را گرفته بودم، با آن جسم ضعيف و مريض، بلند شد و دست مرا گرفت و از اتاق بيرونم كرد و گفت: «يا برو كارخانه كار كن يا برو در حيات بازى كن.».»؛ ولى من پشتِ در نشستم. نه كارخانه رفتم و نه براى بازى به حيات رفتم؛ می‌خواستم گوش كنم؛ ببينم باباعلى به مادرم چه می‌گوید. آيا او آمده براى مادرم كمک كند و دلداری‌‏اش بدهد و يا اين كه آمده مقدارى هم به مريضى او بيفزايد و از همين حرف‌‏هاى مريضى نه‌نه‌‏كلثوم و عموتقى بگويد؛ اين بود كه جاى دورى نرفته، همان‌‏جا نشستم، به حرف‌‏هاى آنان گوش دادم. 🔸ديدم وقتى مادرم مرا از خانه بيرون كرد، برگشت، از پدرش عذرخواهى كرد و گفت: «شيرخدا بچه است. نفهميد. حرف شما را قطع كرد. شما به دل نگيريد. او را به من ببخشيد.» 🔸باباعلى از عذرخواهى مادرم سوءاستفاده كرده، با حالت غيظ گفت: «عَجَب دوْر [و] زمانه‌ای شده! ديگر بچه‌ها به آدم مهلت حرف‌‏زدن را نمی‌دهند. نیم‌‏وجبى، مثل توپ، جلو حرف آدم را می‌‏دود و حرف آدم را در دهانش می‌‏گذارد. خدا اين زمانه را ببَرد و نياورد.» 🔸مادرم دوباره عذرخواهى كرد و غيظ باباعلى را فرونشاند. ... 📖 شیرخدای آذربایجان، ص 41 و 42. 🖇 گذشته و ادامه‌ی این زندگینامه را با هشتک دنبال کنید. 💻 مشاهده‌ی مطالب دیگر این کتاب، از راه لینک زیر در وبگاه بِنیسی‌ها: http://benisiha.ir/2019/04/176/ 🔵 کانال بِنیسی‌ها (عالم عارف: حضرت استاد بنیسی؛ و فرزندشان: حاج‌آقا بنیسی) در پیام‌رسان‌های ایتا، اینستاگرام، روبیکا و سروش: @benisiha_ir