🔴
#زندگینامه ی مرحوم حجّةالحق، حضرت استاد اسدالله داستانی بِنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ به
#قلم_ایشان، قسمت ۵۷:
🔸... بعد از نماز مغرب و عشا، پدرم آمد. من و مادرم دستمالِ بسته را كه پهلوانصفدر آورده بود، به خدمت پدر داديم. پدرم خيلى خوشحال شد و به مادرم گفت: «خديجه! وقتى خدا میخواهد كارى را درست كند، اینطورى درست مىكند. ۳۰۰ تومان هم از حاج رضا بزّاز قرض كردهام.»
🔸آنها را از جيبش درآورد و دستمال پهلوانصفدر را هم باز كرديم. يک عالَمْ پول در خانهی ما بود. من تا آن موقع، آنقدر پول، يكجا نديده بودم. پدرم همهی آنها را شمرد؛ ۱۰۰ تومان، ۱۰۰ تومان كَنار گذاشت. ۱۰۰۰ تومان درست شده بود
🔸مادرم هم چيزهايى كه از صُندوقش درآورده بود، آورد و جلو پدرم گذاشت [و] گفت: «ايینها را هم من از صندوقم درآوردم؛ اگر پولمان كم آمد، بفروشيم و خرجش كنيم؛ هرچندكه يادگاریهاى بزرگان خانوادهی ما هستند.» پدرم نگاهى به آنها كرد و گفت: «خديجه! از اين چيزها پول درنمیآيد. آنقدر به اینها پول نمیدهند كه دردى را دوا كند؛ بردار؛ بگذار يادگارى بمانند.»
🔸بعد، پدرم همهی پولها را به دستمال پهلوانصفدر بست و به مادرم داد و گفت: «اینها را فعلاً به صندوق بگذار و درش را محكم ببند تا ببينيم خداوند چه پيش میآورد.» ...
📖 شیرخدای آذربایجان، ص ۷۰ و ۷۱.
@benisiha_ir