🔴
#زندگینامۀ مرحوم حضرت استاد اسدالله داستانی بِنیسی ـ رضوان الله تعالی علیه. ـ به
#قلم_ایشان، قسمت ۹۹:
🔸... پدر نادر، اوّل نمیخواست چيزى دربارۀ نادر به ما بگويد؛ ولى من اصرار كردم و گفتم: «شما قول دادهايد قضيّه را بر من بگوييد.» او پا شد [و] درِ اتاق را بست كه كسى از گفتههايش مطّلع نشود؛ بعد برگشت [و] با يک حالتِ گرفته و ناراحت گفت: «اگر راستش را بخواهيد، من، خودم، هم راضى نيستم كه نادر با دختر كدخدا ازدواج كند؛ ولى مگر جوانهاى اين دوْر و زمانه، به حرف پدر و مادر گوش میكنند؟ نادر مدّتى است عاشق دختر كدخدا شده است. يكى ـ دو بار هم مادرش را براى خواستگارى روانه خانۀ كدخدا كردهايم؛ ولى كدخدا نمیدانم به چه مناسبتى پايش را در يک كفش كرده كه اگر نادر توانست در كشتى، پشت شيرخدا را بر زمين بمالد، دختر را به او خواهد داد؛ والّا، به هيچ وجه، او را به دامادى قبول نمیكند.»
🔸سپس گفت: «والله من نمیدانم اين قضيّه از كجا آب خورده و چرا كدخدا اين حرفها را زده و براى چه میخواهد نادر پشت شيرخدا را به زمين بزند [و] دشمنى او با شما، از كجا سرچشمه گرفته است؛ اين است كه من گفتم: زندگى نادر به كشتى فردا بستگى دارد؛ چون طفلک به قول خودش خيلى دختر كدخدا را دوست دارد و عاشقش شده است.»
🔸بعد، آهى كشيد و گفت: «حال ببينيم خدا چه میخواهد.» و بعد، سوگند خورد كه به علىّ مرتضى قسم، من هم حاضر نيستم شيرخدا شكست بخورد.
🔸وقتى من و پدرم حرفهاى پدر نادر را شنيديم، بهاصطلاح: خشكمان زد. يعنى چه؟ كدخداى آن دِه چرا و به چه مناسبتى، اين حرف را زده و میخواهد اين كشتى به ضرر ما تمام بشود؟
🔸پدرم بعد از كمى فكركردن، به پدر نادر گفت: «كدخداى دِه ما با كدخداى دِه شما رفتوآمد دارند؟» پدر نادر گفت: «آرى؛ آنها خانهيكى هستند. يک هفته، اينها خانۀ آنها هستند و يك هفته، آنها خانۀ اينها میآيند.» پدرم سرش را تكان داد [و] گفت: «فهميدم.» ...
📖 شیرخدای آذربایجان، ص ۱۱۵ و ۱۱۶.
@benisiha_ir