قسمتی از دست‌نوشته‌های شهید نوید صفری که در آن از خاطره‌ی شب قدر در کنار مزار شهید رسول خلیلی یاد می‌کند: 🌷 خدایا، امسال هر سه شب قدر را در بهشت زهرا گذراندم، در حالی که فکر نمی‌کردم این مراسم با این عظمت و شکوه برقرار باشد. بابت این مردم باغیرت، تو را سپاس می‌گویم. 🙏 خدایا، با این همه مراسم، من شب قدر خود را کنار رسول خلیلی گذراندم و با او به درگاه تو آمدم. مادرشان و برادرشان و یک خانم دیگر آنجا بودند. نماز شب را نشسته و به صورت مخفی بر سر مزار او خواندم. 🌙 مادرشان جلو آمد و به من تعارف کرد و گفت که آب و چای و غذا هم هست، بفرمایید. من تشکر کردم و نخوردم. مثل مادرم با معرفت بود و اهل مهمان‌نوازی. ❤️ خلاصه نماز صبح را خواندم و بعد برای تعقیبات و دعای عهد سر مزار رسول بودم. آخرین زیارت عاشورا هم از چله‌ای که گرفته بودم برای امام زمان، که آقا در مطلع الفجر برای من شهادت را بنویسید و امضا کند، همان جا خواندم. اما نمی‌دانم چرا اصلاً حال و هوای گریه نداشتم. 😢 سجده آخر را نگه داشتم و سریع بر سر مزار شهید مصطفی ابراهیمی مجد رفتم. سجده را بر مزار شهید علی خلیلی خواندم و روضه و مناجات را سر مزار شهید ابراهیمی مجد خواندم. آنجا بود که گفتم: "من و جدا شدن از تو خدا نکند." خدا هر آنچه کند، از توام جدا نکند. 💔 حسابی اشکم😭 جاری شد و کم کم آماده رفتن شدم. برگشتم منزل، مقداری از دعای ندبه را خواندم و خوابیدم. اما چه خوابیدنی! خواب رسول خلیلی را دیدم. در خواب دیدم رسول را برای تشییع جنازه آوردند. همه هستند و یک روحانی سید و بلندقد با لباس روحانیت مشغول هماهنگ کردن تمام کارهای مراسم است. من جلو رفتم و گفتم: "آقا جان، ببخشید مقداری از کفن شهید را برای تبرک می‌خواهم." دیدم مادر رسول به همراه خود رسول آمدند. مادرش یک تکه از کفن رسول که آغشته به خون او بود به من داد و گفت: "بگیر پسرم، این مال تو." 💖 نگاه کردم، چند قطره خون🩸رسول روی آن بود.💔کفن را روی دست نزدیک سینه‌ام گرفته بودم و بین مردم راه می‌رفتم. «بسیار برایم قداست داشت» ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم که دستم به همان شکل روی سینه‌ام است، بدون اینکه چشم‌هایم را باز کنم، زیرا می‌دانستم اگر باز کنم، دیگر آن‌ها نیستند. 😔 دستم را روی صورتم کشیدم و گفتم: "ان شاءالله تعبیرش این است که اذن شهادت را برای من گرفته است. ان شاءالله." 🌟