#داستان_های_شگفت_انگیز_از_کودکی_امام_زمان
#داستان_تولد_تا_امامت_امام_زمان
🍃قاصدک با خودش فکر میکرد چه خبر خوشی را از فردا برای تمام قاصدکهای دنیا دارد.😍
پدر صدا زد: عمه جان، پسرم را نزد من بیاور😘
پدر گفت: پسرم سخن بگو.🗣
قاصدک شنید که پسر، لب به سخن گشود و گفت:….
قاصدکها وقتی به هم میرسند و جمعشان جمع میشود، برای همدیگر حکایتهای شنیدنی تعریف میکنند و اصلاً قاصدک یعنی همین.😄
🍃قاصدک در جمع قاصدکها، تولد نوزاد نورانی👶 را به آنها خبر داد و همه آنها خوشحال شدند و از قاصدک به خاطر اینکه خبر به این مهمی را برای آنها آورده بود، تشکر کرد.
🍁یکی از قاصدکها از حکایتهای قاصدکهای زمانهای خیلی دور تعریف کرد؛ از مرد مغروری که خود را خدای مردم میدانست و مردم فقیر و بیچاره را خیلی اذیت میکرد.😑
⛔️آن مرد مغرور شنید که میگویند در آیندهای نزدیک پسربچهای👦 به دنیا میآید که وقتی بزرگ شد او را نابود میکند، به همین خاطر دستور داد هر پسربچهای را که به دنیا میآید بکشند.😒
قاصدکهای آن زمان خیلی ناراحت شدند،😢 چون همین نوزادهای پسر بودند که وقتی بزرگ میشدند به صحرا میآمدند و قاصدکها را جمع میکردند و برای بازی به شهر میآوردند و قاصدکها در دست بچهها حسابی تفریح میکردند.😌
💯اما قاصدکها موقعی خوشحال شدند که صدای پسربچهای را در شهر شنیدند. وقتی بهطرف صدا رفتند، خیلی تعجب کردند، بله درست بود، پسربچهای زیبا متولدشده بود و مأموران ستمگر متوجه آن نشده بودند.😉
آن پسربچه زيبا بعد که بزرگ شد، پیامبر خوب خدا شد و مردم را از دست ستمگران و آدمهای بدجنس نجات داد👌