واى از آن دل که درى رو به خدا باز نکرد تا فراسوى ملک، همت پرواز نکرد بال نگشود و خیال و سر پرواز نداشت با شهیدان خدا زمزمه اى ساز نکرد در حصار تن خود ماند و وجودش پوسید خطر عشق نکرد و سفر آغاز نکرد دید نجواى شب و حادثه و سوز دعا پر به خلوتکده زمزمه ها باز نکرد عرق شرم به پیشانى خود، هیچ ندید خویش را با نفس لاله هم آواز نکرد بارها شاهد خاکستر نخلى سرسبز بود اما سفرى آن طرف راز نکرد اى صدافسوس که این فرصت بشکوه گذشت مى توانست ولى حیف که اعجاز نکرد