بی‌نهایت
شما شعرِ یه شاعر دهه‌هشتادی بینهایتی رو از جزیره شعر میخونید! مثلِ نورِ آفتابِ صبح زود در میان باد
پیشکش به ساحت مقدس کسی که امشب را به او و دستهای کوچکش منتسب کرده‌اند.. گردگیری کرده‌ام آئینه‌ی مواج را شانه دادم موبه‌مو، موی پریشانی که نیست خاک شد آئینه و، خار مغیلان شانه‌ام لیکنم دیدن ندارد، روی خندانی که نیست کاش اما دستِ‌کم، در گوش چیزی داشتم صورتم را باد آشفته‌ست، سامانی که نیست! روی پاهایم دوصد یاس و بنفشه کاشتند شیوه‌ی تیر است اینها، دست احسانی که نیست! باز اما در تکاپویم که تا آذین کنم آجر و دیوار و بابِ بیت الاحزانی که نیست او خودش می‌آید امشب، نور دارد در برش حیف شد خاموش شد، آن ماه تابانی که نیست گر بیاید حرف ها دارم برایش تا به صبح دردِدل‌ها میکنم در این گلستانی که نیست "خسته‌ای مهمانِ سرگردانِ من! قدری بمان! من برایت لقمه می‌گیرم از آن نانی که نیست کاش امروز اینقدر شلاق زن، شاکی نبود ورنه میگفتم برایت، حرف پنهانی که نیست! باز کن امشب پدر، آغوش گرمت را به من تا در آغوشت کنم تقدیم، آن جانی که نیست" شاعر دهه‌هشتادی‌بینهایتی: حدیث فارسی‌نژاد، محرم ۱۴۴۶