(عج)                           به نام خدا آی قصه ؛قصه؛قصه نون وپنیر وپسته نور اذان از دلا می بره درد وغصه واما ادامه..... در راه بازگشت صبح زود با عّرعَر یعفور🐴 همه بلند شدیم که پشت سر هم داد می زد: پاشین پاشین که وقت حرکته.خیلی دلم می خواست سطل🗑 پر از یونجا 🌿رو بکنم تو حلقش، صدای این سِمِج چنان رومخم بود ترجیح دادم بیدار شم تا ساکتش کنم.اول و آخر کاروان معلوم نبود. حدود ۱۲۰ هزار نفر کاروان را همراهی می‌کردن. قیامتی از صدای زنگوله🔔 قاطر ها🐴🐴🐴 و شتر ها 🐪🐪🐪و صحبت آدمها🗣🗣 برپا بود. هنوز از مکه🕋 دو نشده بودیم که احساس کردم پشتم به شدت سنگین شده و شدت فشار نمیتونستم راه برم و ناخودآگاه آروم روی پاهای کوتاه هم زانو زدم🐪. پیامبر(ص) هم به شکلی غیر معمولی عَرَق کرده بودن .حتماً باز وحی نازل شده بود. آیه اِبلاغ بود. آیه ای با چنین لحن تهدیدآمیزی تا حالا بر حضرت رسول(ص) نازل نشده بود: ای رسول! آن چیزی که بر تو نازل کردیم را به مردم برسان که اگر این کار را انجام ندادهی، انگار ماموریت پیامبری خودت را انجام نداده‌ای! خداوند از تو در مقابل مردم مواظبت خواهد کرد)). بعد از شنیدن این آیه، پچ پچ بین مردم شروع شد پیامبر (ص)دستور حرکت را صادر فرمودن. چند نفر، خودشون را به پیامبر(ص) رسوندن. شناختمشون، همونایی بودند که پشمالو 🐪از نقشه کشیدنشون تعریف می کرد. 🎀@dk_bronsi🎀