☕️📖
#به_وقت_چای_و_داستان
❤️🔥«عشق»❤️🔥
فرمانروايی که میکوشيد تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد💪⛔️ و مزاحمتهای سردار به حدی رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت😡😡 و بنابراين او تعداد زيادی سرباز را مأمور دستگيری سردار کرد.👮🏻♂👮🏻⛓
عاقبت سردار و همسرش🧔🏻♂🧕🏻 به اسارت نيروهای فرمانروا درآمدند⛓ و برای محاکمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.🧨⚔
فرمانروا با ديدن چهرۀ ناراحت سردار جنگاور😧 تحت تأثير قرار گرفت و از او پرسيد: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه میکنی؟🤔
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.🙏🏻
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت🧕🏻 در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!💞
فرمانروا از پاسخی که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبی انتخاب کرد.✨🏅✨
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟☺️ دقت کردی صندلی فرمانروا🪑 از طلای ناب ساخته شده بود؟👑⚡️
همسر سردار گفت: 🧕🏻راستش را بخواهی، من به هيچ چيزی توجه نکردم.🤭 سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟😳
همسرش در حالیکه به چشمان سردار نگاه میکرد👀 به او گفت: تمام حواسم به تو بود.😍 به چهرۀ مردی نگاه میکردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!😍❤️
#روز_مادر #مادر
☕️
@cafe_taamol
ツکافه تخصصی تعامل✿