به این جا رسیدهام که "تو" تنها ضرورت منی؛ به عبارت دیگر گور بابای همه چیز بدون تو! داشتن تو، اوجب واجبات است، واجبتر از حفظ نظام حتی!
اصلا مگر میشود تو را نداشت؟ تو "ضرورت" داری، آنجا که عصرها در انتخاب لباس مردد میشوم، و دستهای تو باید یک رنگ را خوشبخت کند.
تو ضرورت داری، آنجا که میخواهم ولیعصر را پابهپای چنارهایش گز کنم، و تو باید با انگشت مغازهها را نشان دهی تا من رصد کنم.
تو ضرورت داری، آنجا که دستان سردم را در جیب فرو میکنم، آنجا که فروردين، دستان تو را کم دارم.
تو ضرورت داری، آنجا که گوشهنشین نیمکتهای دونفرهی پارک ملت میشوم و من کیفم را گذاشتهام جای خالی تو که مثلا فکر کنم رفتهای تا دستشویی و برگردی!
تو ضرورت داری، آنجا که هوا هی آلوده میشود و نفسم را تنگ میکند، و عطر تو را کم دارد تا واکسینهام کند.
تو ضرورت داری، آنجا که دارم همان آهنگ همیشگی را گوش میدهم، و این هندزفری دو تا گوشی دارد لامصب، یکی من یکی تو!
تو ضرورت داری، آنجا که برای شناسنامه، صفحه "وسطی" هم گذاشتهاند، و اسم مبارک تو باید سیاهش کند!
تو خیلی ضرورت داری، آنقدر زیاد که وقتی از فرط اشک بالشم را خیس میکنم، گونههای خیسم دستهای تو را میطلبد...
#یاسین_کرمی