هوالمحبوب 🕊رمان قسمت قرار بود طوری بریم شمال که بعد از مراسم عقد فاطمه بشه.. اما گویا شهدا حال دل بی تابمونو میدونستن؛ پیکر شهید حسین مشتاقی از خانطومان برگشت🇮🇷🕊 مامان وبابا با شنیدن اسمش بیتاب شدن وراهیی شدن.. 😢😢 منم رفته بودم پیش بهار کنار بهار خوابیده بودم بهار: _زینب حال مامانت بهتره؟ _نمیدونم من که خونه نیستم مامانمم خیلی تنهاس یه چیزی تو فکرمه ولی از واکنش مامان میترسم😒 بهار: _چی؟ _بریم سرپرستی یه بچه روقبول کنیم سرشم گرم میشه☺️ بهار: _خیلی خوبه خودم میگم بهشون😊 بالاخره روز حرکت ما به پرورش کمیل رسید 🕊کمیل صفری تبار🕊 خودش متولد۶۹بوده خانمش ۷۲ 🌺خانم مریم یونسی🌺 یه خانم کاملا وقتی دیدمش به آغوشش پناه بردم ادامہ دارد... http://eitaa.com/cognizable_wan